مامان  دارد برایم ماکارانی می پزد،ماکارانی رشته ای با پنیر فراوان.فکر می کند ماکارانی حالم را خوب می کند،روی خراش سطحی و بلند روی دستم،چسب زخم زده است،که کمتر ببینم جای زخم روز شنبه را،مامان فکر می کند ندیدن جای زخم روز شنبه حالم را خوب می کند...

مامان نمی داند چه شده،مامان می داند من از روز شنبه ترسیده ام..مامان برایم اهنگ های سنتی گذاشته است،چای گل گاو زبان با نبات و لیمو دم کرده است،هی چای را برایم هم می زند هی می گوید مامان جان به اتفاقات ان شب فکر نکن،مردها خیلی عوضی هستن،مردها خیلی پست هستند...بعد هی نگاهم می کند،هی ترس را در چشمانم می بیند.می گوید مامان جان،خب یک کلمه به راننده ی تاکسی می گفتی می خواهم پیاده شوم،یا به اقایی که کنارت نشسته بود می گفتی خودش را جمع تر کند.مامان می گوید و می گوید و می گوید و مانده است این همه حالت عصبی و ترس من فقط بخاطر ناجور نشستن یک مرد در تاکسی است؟

نگفته ام بهش،نخواهم گفت هم...که روز شنبه تهران برایم وحشتناک بوده است،که تهران برایم شب بوده است،از ان شب های ترسناک  که از دهانش خون می چکد و دندانهایش بزرگ و بیرون از دهانش است،که چشمهایش هرز است و جوری است که انگار می خواهد تمام اندام ادم را یکجا ببلعد...من از روز شنبه به بعد،از مردهایی که از کنارم می گذرند بدم می اید،من از دست هایی که برای اشنایی به سویم دراز می شوند می هراسم.ممن از نگاههای تحسین امیز یک مرد بالا می اورم،من که رابطه ی جن**سی را مستلزم دوست داشتن می دانستم،که برای ارتباط تن های ادم ها دایرت المعارف خودم را داشتم،دایرت المعارفی بس بزرگ و دوست داشتنی و هیجان انگیز،حالا می هراسم،حالا از دوست داشتنها هم واهمه دارم،از نزدیک شدنها...

مامان روی جوشهای عصبی کمرم محلول می زند و نچ نچ می کند که چرا با خودم اینطور می کنم،مامان می داند که این جوشها ی درد دار فقط برای وقتهایی است که حالم خیلی بد است خیلی بد...و نمی داند چرا حال من خیلی بد  است،مامان روز شنبه ،پرستوی عصبی و ترسیده و رنجیده را ندیده که چطور وقتی دستهای مردی که ،خواسته با او اشنا شود،از همان اولین ملاقات خواسته اند روی اندام او هرزگی کنند،ندیده که صدای پرستو از خشم لرزیده و فریاد زده که ادمت را اشتباه گرفته ای و عرض اتوبان را از بین بوق ماشینها و سرعت دیوانه وارشان گذشته و هرچه مرد از پشت سرش فریاد زده ببخشید،وایستا با هم بریم،جز ساییدن دندانها و خشم بیشتر چیزی را برایش نداشته و تاکسی گرفته ...مامان ،پرستوی مچاله شده در تاکسی را ندیده که مردک بغلی هی خواسته بسشتر خودش را به او بچسباند،بیشتر خودش را به او بمالد..

مامان ،پرستوی لال شده از عصبانیت را ندیده که حتی نتوانسته به مرد بغل دستی اش بگوید خودش را جمع کند،که دستهای مرد به بدنش هی نزدیک و نزدیکتر شده بودند.مامان ،نمی داند که پرستو نتوانسته گریه کند،که هی بغض کرده،هی خواسته اشک بریزد،هی اشکهایش نیامده...مامان ندیده که پرستو با عضلات گرفته خودش را چطور به خانه رسانده است،مامان ندیده است که اقا شیره ی درون پرستو خاموش شده بود و نعره هایش حتی صدای ضجه هم نداشته است

پرستوی الان زبانش بند امده است،پرستوی الان احساس دخترهایی را دارد که بهشان تجاوز شده.پرستوی الان نیاز به یک اغوش امن دارد که در حصار دستهایش گریه کند،گریه کند،گریه کند...پرستوی الان نیاز به باور مرد بودن ادم ها دارد...