تا  به امروز هم کوچک ترین جزییات ان روزی را به یاد دارم که در کنار حصار سیم خاردار زندان ایستاده بودم، حصاری که فهمیده بوده ام هرگز اجازه نخواهم یافت از ان عبور کنم،و ستون های بی پایان سربازان ارتش سرخ را تماشا می کردم،با اسب های خسته شان، با نفرات فرسوده شان،با تانک های کثیف شان ،با توپ ها و ماشین ها ی گل الودشان که همه به صف بودند،و برای نخستین بار شمایل استالین را دیدم،مردی که نامش مدت ها بعد برای من همان لحظه را تداعی می کرد،و من بی اختیار از این که می دیدم ازاد هستم می گریستم.در حین اینکه مشغول تماشا بودم یک المانی غیرنظامی را انقدر کتک زدند که مرد،و تانکی از روی بدن یک زندانی عبور کرد که با حرص و ولع زیاد خودش را پرت کرده بود به سمت یک سیگاری که کسی روی زمین انداخته بود،اما هیچ یک از این چیزها نمی توانست حال و هوایی را که داشتم ضایع کند یا مرا از ان قله های رحمتم پایین بیاورد.سال ها بعد، زمانی که به یاد کودکی ام افتادم و انچه بر من گذشته بود،یک فکر تقریبن کفرامیز از خاطرم گذشت:

این فکر که همه ان سال های محرومیت ارزش درک ان لحظه ی یگانه ی احساس ازادی را داشت.

 

                                    روح پراگ/ایوان کلیما