یه لحظه هایی می رسه تو زندگیم که حس می کنم دنیای اطرافم می شه پوسته ی تخم مرغ،من؟

می شم همون جوجه ای که توشه.که هرچقدر با سرم ضربه می زنم به این پوسته هه ،هی هر چی تقلا می کنم که از این دنیای سفت و نفس گیر اطرافم ازاد شم،هیچی نصیبم نمی شه جز دردهایی که سرم از ضربه زدنهای محکم و مکرر به این قشای سفت نصیبش می شه.زندگی می شه یه جای تاریک و نفس گیر که هیچ راهی به بیرون نداره،انگار هیچ اتفاقی نخواهد افتاد و هرچه هست همین خواهد بود.می شه همون جایی که فکر می کنم این دست و پا زدنها و تلاشها بی فایده ست،اما...

اما دریغ که یادم می ره اون جوجه هه رو.که وقتی رشدش کامل می شه،وقتی اونقدر بزرگ می شه که بتونه تو دنیایه دیگه ای،تو زندگانی دیگه ای دووم بیاره،اون پوسته دنیای تخم مرغیش می شکنه و می ریزه پایین.که همون ضربه هایی که یه جایی از زندگیش فکر می کرده به لعنت خدا هم نمی ارزیده،یه روز نتیجه می ده..

دست و پا می زنم...