مای بیبی
خب نمی شه ننوشت ازش.نمی شه تو روزایی که همه ی ذهنت بچه می خواد،همه ی روزایی که داری می ری پیش اقاهه ی دوست ،می ری جایی که قرار گذاشتی باهاش فکر کنی که خب بیشتر دلت می خواسته مثلن بری دنبال بچه ت تا بری دیدن اقاهه ی دوست،تو روزایی که الی و مهفا هی بچه م بچه م می کنن ننوشت از اون فسقلی که مدتهاست گوشه ی دل و ذهنت خونه کرده...
یه روزی دوست داشتم بچه م دختر بود.دوست داشتم مهراوه بود برام . از یه جایی به بعد اون دختر موند اما اسمش تغییر کرد. اسمش شد حس های من تو هر لحظه.که با هر حسی که داشتم اسمش عوض شد...یه جایی دیدم ایلیا شده واقعی ترین عزیزه دلم تو زندگانیم و شدم خررررر که پسر باشه و قلدر.که اخم کنه و داد بکشه و دیونه باشه.و یه قلب مهربون داشته باشه.چشمای مهربون هم.که الی منم مرد خواستم خب...
بعد می دونی من مامان چه شکلی می شدم؟
می شدم شبیه فاطمه معتمد اریا ی توی "تقاطع".همون قد خودکفا.همون قد خانومانه و شیک.همون قد کت و دامنی و کفش پاشنه بلند .شایدی...یا می شدم معتمد اریای توی" گیلانه".اونجاش که می گه :ادم سگ بشه،مادر نشه...بعد حتی مث اونجاش که "من صبانه ی شوما رو بدم.من قوربان شوما بشم..."
چه می دونم.شایدم می شدم هدیه تهرانی توی "کاغذ بی خط".بس که تو این دنیا بزرگ نمی کرد بچه هاش رو.بس که دست بچه هاشو می گرفت و می بردتشون تو دنیای دیگه ای بزرگشون می کرد.می بردتشون تو جزیره ی خودش ...الان که فکر می کنم می بینم منم یه دختر یه پسر دوست دارم اصن.بعد خیلی بخوان فاصله سنی داشته باشن 2سال باشه.بعد تخس و حسود باشن به هم.بعدتر من غصه م بگیره.بشینم بینشون از درموندگی گریه کنم حتی...
بعد مهفا فکر می کنم که منم کتاب صمد بهرنگی دارم حتی.که قصه ی ماهی ها رو می خونم براشون.بعد هی یادم می یاد اولین بار که کلمه ی ش*اش رو تو کتاب الدوز و عروسک سخنگو خونده بودم فکر کرده بودم وایییییی چه صحنه ای توی کتاب نوشته شده...بس که بچه بودم خب.بس که خر.بعد خنده م شه خب...
اون وخ هر شبم جای لالایی "شازده کوچولو" می ذارم براشون گوش کنن.بعد هی با هم نقاشی مار بوآ را بکشیم...اصن بچه های من باید نقاشی مار بوآ یی که داره فیلی را هضم می کنه را بلد باشند...قول می دهم وقتی از قفسه ی اثار شاملو "شازده کوچولو"یش را برمی دارم یادم بماند ۳ تا بردارم.یکی برای کره خرهای دوست داشتنی خودم.یکی یک دانه هم برای پسرک های خر شما...بعد اصن از بچه هایم نمی خواهم بزرگ باشند کسی باشند.هی می خواهم که خودشان باشند.مثه؟مث "جیا".مث همان جایی که گفت: به بچه ام خواهم گفت،سعی نکن کسی بشی،چونکه کسی شدن،بقیه را از تو می گیرد…
دخترم را خواهم فرستاد همان مدرسه ای که معلم سال اولش مهفاست.همان دو درسی که مهفا یادش خواهد داد کافیه ش هست.بخدااا...به پسرم هم یاد خواهم داد که برای معشوقه هایش گل بخرد.گل خریدن را یادش خواهم داد…
بعدتر؟گریه کردم هی هی هی...
***اصن خیلی ....هستی الی که یاد همه مان اوردی که ان بخش گنده هه ی محبتمان را کسی نیس که برایش ابراز کنیم...که مانده ته دلمان و قلنبه شده...