می خواهم همه ی این فکرها را ،دغدغه هارا، مشغله ها را،انتظار ها را،همه ی این کوفت های زندگی را بگذارم بروم توی ان خانه هه توی فیلم 3-iron –بعد همان قدر اشنا،همان قدر راحت بروم در خانه هه ی کلون دار را باز کنم،هیچ هم به خانم صاحب خانه ی توی حیاط نگاه نکنم،هیچ هم فکر نکنم که چقدر تعجبش شده خب، بس که نمی شناسد مرا

بروم توی اتاق پذیراییشان،کفش های را در بیاورم،کوسن را مرتب کنم بگذارم زیر سرم و بخوابم.همان قدر مث توی فیلم.همان قدر سخت باور اما شدنی.بعد واقعن بخوابم ها...بعدتر همان قدر زود خوابم ببرد انقدر که خانه خوشرنگ است.انقدر که حباب های ارامش توی هوای خانه پراکنده اند.بس که بوی چوب و سبزی گیاهانش می زند توی صورت ادم.بس که رنگ خانه گرم است...

از انطور خواب ها که بیدار که می شوی می دانی کلی زندگی ان بیرون ایستاده که تو دوباره هندل ش کنی...بیدار شوی،خانم و اقای صاحب خانه موقع رفتن بهت لبخند هم بزنند،بی هیچ حرفی حتی.بعد تو انقدر توانت باز امده که بروزی توی دل زندگیت..

این فیلم را 100سال پیش دیده ام.فیلم مال اقای کیم کی دواک است.انقدر پدرو مادردار یعنی.زندگی الانم چه شکلی شده،چه همه استرس دار و معلق شده،چه همه طوری شده که هیچ کجایش دست من نیست،که هی باید صبوری کنم تا مدارا،مدار،مرگ...-سلام اقای سیدعلی صالحی- که یاد این تکه ی فیلم افتادم ...

که انگار هیچ چیز قدر ان جذبه ی گرم ان خانه نیروهای از دست رفته ام را باز نمی گرداند بم...