نشسته ام به گریه کردن...به هق هق ... شنبه شده است تا شب بایدمنتظر ان اقاهه ی دی..ث باشم تا بم خبر بدهد.خودم را جر دادم که استاد بیاید امروز یک جلسه کلاس بذارد برایمان.هماهنگ هم کردم همه ی بچه ها را.اما خودم نرفتم.جزوه استاد مربوطه را جلوی خودم باز کردم یعنی اگه نرفتم سر کلاسش  خب بجایش توی خونه نشستم و درسش را خواندم مثلن...بعد البوم "عصار" را هم گذاشتم.البوم "حال من بی تو".بعد موهایم را از پشت بستم.گوشیم را هم سایلنت کردم که یعنی اماده ی درس خواندنم...بعد واقعن 2-3صفحه هم خواندم ها..بعد همه ش تقصیر این عصار ِ خر است شروع کرد به گفتن که :

 

وا کن از تن رخت رفتن

محرم خواب شبونه

عشقو تن پوش تنم کن

مث هر شب عاشقونه

...

خواستم حواسم به متن اهنگ نباشد.اما نفهمیدم چرا خریت کردم و دوباره ریپتش کردم...بعد هی فکر کردم من از خیلی وقت است که هی "رخت رفتن" به تنم کرده ام.یادم امد خیلی وقت است دیگر برای هیچ اقایی نمی میرم.که" رفتن" اصن برایم تلخ و بدمزه و سخت و مردن ندارد.بعد فهمیدم پرستو فلج شده...دیده اید وقتی ادمهایی که با تصادف فلج می شوند وقتی بهوش می ایند هرچه می کنند می بینند نمی توانند پایشان را تکان بدهند.می فهمند یک تکه از وجودشان را از دست داده اند؟...من 1000سال پیش با اقایی تصادف کردم.از ان تصادف های عاشقیه سخت.بعد از یک سال بهوش امدم اما...من پرستوی عاشق را از دست داده ام...پرستوی الان فقط ادای ادمهای عاشق را درمی اورد.پرستوی الان احساساتش درگیر نمی شود.این چه عاشقی است که وقتی ادمهایش را می گذارد می رود هیچ دلش برایشان تنگ نمی شود.هیچ گریه اش نمی گیرد از رفتنشان.هیچ زجر نمی کشد؟؟؟

پرستوی الان فکر می کند" رفتن" جبر است.همه ی رابطه ها باید تویش رفتن داشته باشد...پرستوی الان فکر می کند که طلاق جز جدانشدنی از همه ی ازدواج هاست...

 

قصه تو من می نویسم

هی نگو این سرنوشته 

بی تو بودن اوج تلخی

موندن پشت بهشته...

 

برای از دست دادن همه ی ان حس های از ته دل.برای از دست دادن ان دخترک عاشق گریه می کنم...