پریشان خاطران رفتند در خاک.مرا از خاک ایشان افریدند...
از ان وقتهاست که می خواهم پست باشم،رذل بیشتر.که به هیچ خری روی زمین فکر نکنم الا خودم...
که بعد از سه هفته گذاشتنت و رفتنم،بعد از سه هفته مسج زدنهای تو و تلفنهای پشت سرهم تو برای برگشت من و بیلاخ نشان دادنهای من، بعد از همه ی مدتهای با هم بودنمان که یکبار از روی غرورت عزیزم صدایم نکرده بودی،این روزها بارها عزیزم شدنها برای تو،بعد از...که یک دلیل تخ*می دارم برای گذاشتنت و رفتنم.یکی از ان دلیل های مگو،که ترجیح داده ام که نگویمش و بروم تا بشوم غیرمنطقی.تا اینکه بنشینم و برای تو و ادمهای اطرافم بگویم و بشنوم"که این هم شد دلیل؟دیوانه...دیوانه..دیوانه...بس که تخ*می است خب.اما برای خودم دلیل است.اما خود ِ خرم باورش دارم خب.اعتماد کرده ام و یک همچین چیز رو هوایی را اَکسپت کرده ام...
چه شد که به اینجا رسیدم؟..هاه.داشتم می گفتم بعد از همه ی این هفته ها بی محلی و بی جوابی،ساعت 1.30به بعد که می دانم منشی خرت رفته،بیایم زنگ دفترت را بزنم،در را که باز کنی.نگذارم حتی از تعجب کردنهایت بگویی از دیدنم.اینکه اینجا چه می کنم.که حتی چه خوشحال شده ای از دوباره دیدنم و و و ...که چفت در را محکم ببندم و وحشیانه ببوسمت.که به لب نه، به دندان بگیرم لب هایت را.نه از دلتنگی،نه از اینکه بوسیدن تو مزه ی دیگر داشته و دارد برایم.نه اینکه پشیمانم حتی...که همه ی اشک هایم همه خشم هایم همه ی سکوت هایم همه ی مشت هایی که به جایی حواله نکرده مشان همه ی همه ی همه ی...شده اند همین بوسه های وحشیانه ی من از تو...
که از ان طورها در اغوشت بگیریم که نفسم تنگ شود،که ناخن هایم را از شدت درد و خشم و بوسیدن فرو روند در هر جایی از گوشت بدنت،بازوهایت،کمرت...که هلت دهم روی تخت ته ان اتاق که جز خودت کسی درش را باز نمی کند.که بدرم تمام لباسهای تنت را...
که ندانی چرا لا به لای ار*ضا شدن گریه می کنم،که ضجه می زنم..که همین قدر پست باشم که بعد از ارام گرفتنت که بخواهی در اغوشم بگیری که مهربان ببوسیم،لباس هایم را از روی زمین جمع کنم و شروع کنم به وصل کردن به تنم...که از جیب بغل کاپشنت،یک دانه سیگار بردارم که بدانم فندک نداری و با کبریت روشنش کنم.هیچ نگویم.هیچ نخواهم به علامت سوال های چشمانت جواب دهم.که بعد از 2-3 پک سیگار را بدهم دستت،کوله ام را بیندازم روی دوشم و بروم پارک پایین خیابان،بنشینم روی ان نیمکت شکسته،شاید اشک هایم انجا تمام شوند...