فقط ایستادم دور.مثه همیشه ی بچه گیهایم.مث همیشه ی این 22 سال.ایستادم و تماشا کردم.خفه شدم هم
دلم می خواست جراغ ها را که خاموش کردند،فریادهاشان که خوابید.صدای تق بلند بسته شدن در ِ اتاق خواب پشت سر بابا را که شنیدم.مامان که تنها ماند این ور.می خزیدم زیر پتویش.اشک هایش را پاک می کردم.بغلش می کردم می گفتم لعنت برمن که بخاطرش دنیایت را به فا*ک دادی....
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی ۱۳۹۰ ساعت 23:46 توسط پرستو
|