دلم می خواست جراغ ها را که خاموش کردند،فریادهاشان که خوابید.صدای تق بلند بسته شدن در ِ اتاق خواب پشت سر بابا را که شنیدم.مامان که تنها ماند این ور.می خزیدم زیر پتویش.اشک هایش را پاک می کردم.بغلش می کردم می گفتم لعنت برمن که بخاطرش دنیایت را به فا*ک دادی....