داشت حرف می زد،همون موقع ها بود که عزیز دلم بود.شاید بهتر است بگویم همان موقع ها بود که عزیز دلش بودم..آه ،نه،بیشتر که فکر می کنم گذشته بود از زمان معشوقه بودنم برایش.اتفاقی در مسنجر روشن شده بودیم جفتمان.حالش را پرسیده بودم.منظر تلنگر بود.شروع کرد به گفتن که اجاره ی خانه ش دارد سنگین می شود.که سبیقه ی یکسانی ندارند با  خانمش  در موزیک گوش دادن،که عزیز ِ دل من قربانی و شجریان می پسندید و همسرش ساسی مانکن.که چرا باید با اینهمه سن برود سربازی.که اه ه ه ه چطور برای دکترا قبول شود..یک نفس می گفت و می گفت و بعد هرچی می گفت یک لگدی هم به دکترا قبول شدنش می زد.فهمیدم بهانه ی تمام بهم ریختگیهایش همین کنکور دکترایش است.می دانستم برایش چقدر مهم است که قبول شود.ساکت شد...گقتم بایدی است؟گفت هاه؟ گفتم قبول شدنت برای کنکور دکترا از ان کارهای بایدی است؟

گفت باید؟اوم،نمی دانم.اما خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی برایم مهم است.گفتم پس بایدی است.مکث کرد.گفت اوهوم.بایدی است...گفتم پس انجامش می دهی.پس همه ی توانت را می ذاری چون کارهای بایدیرا،باید انجام داد...

قبول شد دکترا،ان موقع هم باز مال من نبود،وقتی قبول شده بود بم تلفن کرده بود.صدای شادش هنوز هم توی گوشم هست که گفت راست می گفتی دختر،کارهای بایدی را باید انجام داد.از امروز می توانی اقای دکتر صدایم کنی...

هیچ وقت دیگر بهم برنخوردیم که دکتر صدایش کنم،مهندس جان جانا اخرین لقب من برایش بود..

جزوه ی درسم جلویم است.بهتر است بگویم درسهایم.3روز پشت سر هم،یا بهتر است بگویم 3روز ک*ون به ک*ون امتحان دارم..خسته شده بودم از خواندنشان و یادم امده بود که میدترم یکی را گند زده ام.عصبانی شدم،جزوه را بسته م و توی دلم گفتم این درس را خواهم افتاد..

می دانی چه شد؟یادم افتاد به کارهای بایدی.پاس کردن این 3درس جزء کارهای بایدی است.و خودت که خوب می دانی..کارهای بایدی را باید انجام داد...