همین جور سرگردون شده م بین کتابها.نمی دانم کدام را بردارم.بس که همه شان را یا خوانده ام یا بعضی هاشان را هم نمی شناسم و نمی دانم خواندنم می گیرد یا نه.بعد من دو تا اقا دارم در زندگانیم.که بدونه انها زندگی فرهنگیم تعطیل می شود.در واقع دو خانوم و دو تا اقا.با اقای فیلمی که اشنا هستید.و یکی دیگر یک اقای کتابی است.یعنی انگار کن می نشیند همه ی کتابها را می خواند .بعد سلیقه ی مرا می داند.و هر دفعه 3-4تا کتاب می گذارد جلویم و می گوید ببر که حالش را ببری...ان خانومه هم مال یک کتاب فروشی دیگری است.جنس کتابهایی که می خوانند و بم معرفی می کنند خیلی با هم فرق دارد.انگار کن از زمین تا اسمان. این دیگر به خودم مانده که پرستوی درونم روی کدامین مود از جنس کتاب خواندن است. و هر بار به یکی از این کتاب فروشی ها می رود...ان یکی خانوم هم خیلی دور است از اینها.این خانومه هم می داند به پرستو چه البوم های موسیقی ای  معرفی کند.اینکه خیلی همه چیز را تست کرده باشی خیلی سخت است بعد از مدتی که می روی توی مغازه شان خرید کنی.حداقل برای من سخت است...بعد این خانوم ها و اقایون نباشند من می روم توی مغازه.یه چند دقیقه ای حیرون می مانم بین قفسه ها.بعد دست خالی می ایم بیرون...چون هر چه که می دانسته ام خوب است ،یا هر چه که جلوی چشم است را خریده ام ازشان...

ان روز رفته م پیش اقای کتابفروش.نبود.3تا کتاب برداشتم بعد هی فکر می کردم که می خوانمشان؟خوشم می اید؟...همین طور دو دل داشتم می رفتم که حساب کنم که اقایه کتابی امد.بعد خندان شدم.کتابها را از دستم گرفت.گفت تو اینها را خوشت نمی اید.بعد 3تا کتاب دیگر داد دستم.گفت راستی "خداحافظ گری کوپر" را خوانده ای دیگر،نه؟یادش بود که خب بهم داده.شرمم می شود هرکه این سوال را می پرسد.گفتم ای بابا تنها کتابی است که نمی کشاندم به صفحه های جلو.پیش نمی رود.صفحه ی 125 هستم.اما نمی دانم چرا نمی چسبد بم.می گوید تا 150سربالایی است.بخوانش.بعد ان سرپایینی می شود.بعد می شود یکی از کتابهای قشنگ خوانده شده ی عمرت...خب می دانم دیگر.این اقای مهدی جایی برای زندگی،مهفا خانوم قصه که به سر برسد و فیلان و سیل عظیمی از دوستان کتاب خوان بنده معرفی کرده اند ،بعد من مث بز نمی خوانمش...در یک اقدام فرهنگی کتاب را از کتابخانه اورده ام گذاشته ام جلوی رویم که شروع کنم به خواندنش.قول داده ام بعد از "کافکا در کرانه" نوبت اوست...