دوران دبیرستانم همان سالی که تاریخ معاصر دارد یک معلمی داشتیم که شبیه معلمها نبود.یعنی هیچ وقت خسته نبود.چشمهایش پف کرده و پوستش افتاده نبود،لباسهایش چروک و بلند و نامتناسب و شلخته نبود،غر نمی زد از کمی حقوقش...خوشبو بود،چیتان پیتان کرده می امد سر کلاس هایش،لباسهایش رنگ داشت،مثلن؟مانتوی مشکی با شلوار و کیف زرشکی تیره،مانتو فیروزه ای با شلوار و کفش سفید،مانتوی نارنجی با مقنعه و شلوار سرمه ای،پالتوی سبز با ...دستبندهایی که داشت ادم را خفه می کرد.بس که عجیب بودند بس که خاص ِ خودش بودند...دوستش داشتم.از ان دوست داشتنهایی که هیچ وقت بش نگفتم.من ِ زرافه میز اول می نشستم.همیشه درسهایش را اماده داشتم،درس دادنش که تمام می شد، همیشه یک کتابی داشتم توی کیفم که شروع کنم به خواندنش.حرف نمی زدم با او.سرم را می کردم توی کتابم...تا قبل ِ او کاست های شریعتی را گوش نداده بودم،او بود که برایم اورد و من بودم و واکمن ِ پاناسونیک سرمه ای متالیکم که هنوز هم با هزارتا  ام پی فور عوضش نمی کنم.که توی راه مدرسه کاست هایی که بم می داد را گوش می کردم...از همان وقت که دانست شریعتی را دوست دارم عکس هایی که از خانه ی مزینان دکتر داشت را برایم اورد تا نگاه کنم.غرق شده بودم توی عکس ها.کویر ِ حرف های دکتر خوب معلوم بود از عکس ها...شماره اش را بم داد که زنگ بزنم که فیلان کتاب یادش نرود برایم بیاورد.تنها یک بار بش زنگ زدم و بعد سلام گفته بودم پرستوام.فیلان کتاب یادتان نرود...کتاب هم می داد که بخوانم.قدرت دعای کاترین پاندرا،و اخرین سقوط شاه...دیگر یادم نیست چه کتابی از او برای خواندن داشتم...هیچ چیز عمیقی بینمان نبود،نیست هم...دبیرستان که تمام شد او هم برایم تمام شد.تا...تا پارسال که بعد از سالها رفته بودیم دبیرستان .زده بود به سرمان که برویم،رفته بودیم.منو سمی...معلمهایم شناختندم،باید هم می شناختند تمام سالهایم را انجا تلف کرده بودم(؟) حداقل باید در یادشان می ماندم... خانم ِ تاریخ معاصرمان هم بود بینشان...یادم رفته بودتش، دوست داشتنش یادم رفته بود،حس های خوبی را که برایم داشت به فراموشی سپرده بودم...خانه که امدم،تقویم هایم را ریختم جلویم.تا رسیدم به تقویم 85-توی تقویم 85 ام هم شماره اش را داشتم هم تاریخ تولدش را.باورم نمی شد.7بهمن...از همان پارسال فکر کرده بودم به پاس ِ همه ی دوست داشتنهایم،بخاطر دل ِ خودم هدیه ای برایش بخرم.که برایش بگویم دوستت داشته ام سالها.حتی خودم هم نمی دانسته امش....نخریدم.انگار وقت نشده بوده تمام روزها تا الان..الان که  بهمن شده است.نزدیک روزهای تولدش.زنگ زده ام مدرسه که خانوم "ه" چه روزهایی هستند؟2شنبه و 4شنبه...می خواهم برایش هدیه ای بخرم.حس ِ خوبی دارم.می دانم جا خواهد خورد.از فکر این جا خوردن یک چیز ریزی توی دلم تکان تکان می خورد...نمی دانم برای این خانوم شیک و چیتان پیتان چه بخرم؟...از بین کتابها چه را انتخاب کنم...

هی فکر می کنم" دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست داشت" با "سورر بز" شاید انتخاب خوبی باشند برایش...