دخترک متشکر از مهربانیت های دنیا
از ان شبها بود که می بایستی سرم را می کردم زیر پتو و زار زار گریه می کردم.اینکه می گویم زار زار یعنی یک جور ِ بدجوری،از انهایی که وسط گریه ت،یکدفعه حواست می رود به سوز مویه کردنهایت،که دلت برای اینهمه غصه ی توی دلِت می سوزد که حتی می خواهی خودت را بغل بگیری و نازش کنی که چیزی نیست که امشب تمام می شود...
از انها که تا خرخره پره بد و بیراه و کلمه بودم نسبت به کسی که اسمش را گذاشته ام "کینگ" و همین قدر برایم قدرتمند است...که می خواستم یادش بیاورم که چند پست قبلترم را، اهای تموم دلخوشیم و فیلان...مخاطب خاص داشته،که مخاطب خاصش خود ِ کینگ-ش بوده است...انقدر که حتی برایش یک پست هم نوشته بودم.که وقتی که می خواستم دکمه ی ثبت را بفشارم یادم امده بود که این نوشته پره دلگیری است پره تلخی و غصه است...که فکر کرده بودم باز، چیزی نیست،امشب هم تمام می شود...
بعد نمی دانم چرا یکدفعه این دی وی دی شام ایرانی و فیلان اقای بیرنگ را یادم امده بود که بعد از کلاس زبان از سوپری خریده بودمش...برش داشتمو گذاشتمش توی لپ تاپم...بعدتر واقعن این برنامه پخش می شد و من مرده بودم از خنده،از ان خنده های صدادار.که جلوی دهنم را گرفته بودم،که پتویم را به دندان گرفته بودمو گازش می گرفتم که مبادا صدای خنده های بلندم، ادمهایه خوابیده ی خانه مان را بیدار کند...بعدترتر من خیلی وقت بود که اینطور نخندیده بودم،از این خنده های ِ دل درد دار،انقدر طولانی و بلند و از ته دل..
البته یک جاییش،همان اول هایش شاید بغضم بیشتر هم شد،بس که صدای حرف زدنهای اقای بیرنگ که انگار دارد چیزی را روایت می کند،یک جورهایی دکلمه شاید،یک جورهایه خیلی جوری شبیه "خانه ی سبز"...راست می گویند که تنها صداست که می ماند.از انجا می گویم این را که اصلن تصویر خسروخان به ذهنم نیامد بس که همه ی پرستو غرق شعرها و صدای دکلمه طوره خسروخان شد که از پس ِ البوم های به ردیف ِ توی کشو بلند شده بود و یکدفعه هجوم اورده بودند توی ذهنم، که هی شباهتش می دادم به همان صدای خسروخان ِ "خانه ی سبز"...
مرسی اقای بیرنگ که اشکهایم را تبدیل به قهقهه کردید،اینکار از همه کسی برنمی اید...ان وریش چرا،که زهر کنند شادیمان را اما...انی وی...سپاسگذارمتان...