پر از ناگفته هایی که....
می دانی وقتی رابطه ها تمام می شوند.از ان اوج و فرودهایه بعد از رابطه که می گذرد.بعد از اینکه تو اشکهایت تمام شده، بعد از انکه او خشمش را خورده. بعد از اینکه از هم دور شده اید،دور...بعد از همه ی اینها که یک جایی بهم می خورید که ان تنش های اولیه دیگر نیست ودیگر دنبال گرفت دلیل از تو نیست برای ترک کردنش،برای رفتنت،دلخور نیست از تو... مثل دو تا دوست بهم لبخند می زنید حتی ..که حتی تر می تواند زیر برف همین روزهایه تهران باشد..که از کتابفروشی امده ای بیرون و برای باز کردن چترت و ان بیل بیلکش با خودت دچار چلنج شده ای،همان جایی که نوک بینی ات از سرما سرخ شده و نوک انگشتانت از سرما یخ کرده،بس که عادت به دستکش نداری...همان جایی که تنها ارایشت که رژلبت بوده را همه ش را خورده ای...بر بخورید بهم... هم را که می بیند برق بزند روزهایه خوب و بد بینتان...که انقدر حال و احوال کردنهایتان طول بکشد که دعوتت کند برای یک لیوان نسکافه ی بدون شیر با یک حبه قند...همان جاها،همان وقت ها را می گویم....
پرسیدمش که کی برایت تمام شدم؟
که سکوت کند،یک حبه ی قند را خودش بیاندازد توی ماگه جلوی من،همین طور که صدای تلق تلق هم خوردن قاشقش می اید،بگوید: تمام نشدی، هیچ وقت، بخشی از قلبم شده ای...