مامانه من جادوگر است...
چشمهایم را باز که می کنم اولین بویی که به مشامم می رسد بوی غذاست...چشمهایم را می بندم، انتظار بوی صبح را دارم...بوی صبح چیست؟بوی چایی و نون تازه و کره و مربا...فکر می کنم که نکند خواب ظهر فرو رفته م و انقدر خوابم عمیق بوده که فکر کردم باید صبح می شده والان مامان دارد شام درست می کند؟..مثه وقتایی که طفلکی ِ خر بودم و ظهر از خواب پریده بودمو بدو بدو رفته بودم وسط هال و شروع کرده بودم به عر زدن که خواب مانده م،حالا چطور بروم مدرسه؟...که مامان بغلم کرده بود که طفلکم الان عصر است،هنو3-4ساعت نیست که از مدرسه امده ای...بیشتر که فک می کنم می بینم نه بابا ، کاوره ولویه فیلمی که دیشب دیده م کنارم است.چقدر هم زده بودم زیر زار زار برای فیلمش. حسم درست است،صبح است.پس زیادی خوابیده م...ساعت روبه رویم می گوید که ساعت 9:30صبح بیشتر نیست... داد می زنم مامان؟مامان؟..جواب می دهد:پاشو صبحانه تو بخور بیا کمکم کن..می پرسم:بربری خریده اید؟...می گوید اره،تا داغ است بیا...جلوی پیشخوان اشپزخانه ایستاده م و به شلوغی که راه انداخته اشاره می کنم:مهمان داریم؟...می گوید:نه،مگه 5شنبه نیست امروز؟ یادت نی؟ امروز مسابقه اشپزی دارم، ساعت 11، سفره رو جمع کن،دست و پامو گرفته....
دست و صورت شسته نشسته می خزم توی محدوده ی حکومتی ِ مامان...می گویم حالا چه می خواهی درست کنی؟
می گوید مرغ برزیلی با اش دوغ.خوبه؟... هومممم...می گویم سرخ کردن موزهایش با من...موزها را پوست می کنمو و برش های طولی ِ نازک می دهم...مامان 4تا بسه؟..بسه،مواظب باش روغن نپاشه رو دستت...
بوی گیشنیز و سیر تازه ی سبزی ای که مامان دارد پاکش می کند شده اند بوی روونه خانه مان...موزها را توی کره سرخ می کنم...مامان سینه های مرغ را ابپز کرده و گذاشته تا سرد شود و ابش گرفته شود...مامان دنیایه خودش را دارد برای پختن.اش دوغ هایش باید ماستش را از ده بیاورند برایش،ان هم ماست گوسفند چکیده...برنج اشش را باید از اردبیل بخرد،از ان برنجهای توپلی و پر لعاب...ردیف کابینتهای مامان پر است از ادویه های مختلف و شیشه های کوچک و بزرگش که به ردیف چیده است توی قفسه ها.فلفل هایش را،سبزی هایه خشکش را خودش خشک و پودر می کند...هر چه کتاب اشپزی بخرد کمه ش است و حتمن هر چه که تلویزیون یاد بدهد و براش جذاب باشد را می نویسد.سر به سرش می گذارم که باید ویراستار کتاب اشپزی شود...هر هفته یک روزش را برایمان یک غذای جدید با تستی که تا حالا مزه ش نکرده ایم برایمان درست می کند...
برای مرغ یک سسه تنده قرمزی درست کرده، مرغ ها را به ترتیب چیده م توی ظرف مستطیلی شکل.سس را رویش می ریزد، در اخر هم با موز و پنیر پیتزا و یک سس سفید و ادویه ای که اسمش را هیچ نشنیده م رویش معجزه می کند ویک ردیف دیگر برش هایه نازک مرغ را می چیند رویش و می گذاردش توی فر...اش را هم می زند و هم می زند تا دوغش جوش بیاید...اشپزخانه مان روی هواست،اینکه می گویم رو هواست واقعن اینطور است.ساعت 11است و هنوز مامان اشش اماده نیست و 30 دقیقه از تایمره فرش مانده...در ِ همه ی کابینت ها باز است، سبدها و ظرفها ریخته اند بیرون،بشقابها و قابلمه ها و قاشق های کثیف روی هم تلنبار شده اند...ساعت شده یک ربع به 12.هم نعنا داغ و سیر داغ مامان اماده شده،هم من ظرف مرغش تزیین کرده م، چیتان پیتان کرده جلوی در منتظر امدنش هستم...تمام مسیر مامان بود که می گفت :پرستو انقدر تند می روی مادر جان غذا چپه شه و زود هم برسیم فایده ای ندارد ها...بعد هی محکم تر ظرف غذا را می چسبید و من از ترس تمام شدن مسابقه، گاز را بیشتر می فشردم...
ساعتی که رسیدیم اخرین فرصت چیدن غذاها روی میز بود و هیئت داوران بعد از بیرون امدن ما، در را پشت سر ما می بندند...دیدن خانم هایه استرس دار که نگران برنده شدن و نشدنشان بودن خیلی برایم جالب بود،مامان هیچ وقت در همچین مواردی استرس نمی گیرد، نشسته کنار من و دارد به جک هایی که از اینباکسم برایش می خوانم می خندد و هر از چند گاهی از خانم هایه کنارش می پرسد که چه درست کرده اند و چه جوری؟....
یک چیزی هست توی دلم که می گوید مامان برنده می شود،اول و دوم و سومیش را نمی دانم اما مطمئن می گوید که منتخب می شود، بس که نبوده کسی دست پخت مامان را خورده باشد و به به و چه چه راه نینداخته باشد و دستور پخت نخواهد...
نتایج اعلام شد...اول و دوم و سوم نداشتند.5نفر منتخب از بین 40 نفر شرکت کننده..مامان از ان 5نفر بود و یک ربع سکه هدیه گرفت...زمانی که اسمش را خواندند محکمترین تشویق هایه زندگانیم را بدرقه ش کردم...