اقاهه یه دستبند گذاشته جلو خانومه،جلو خانومه ای که امشب شب فارغ التحصیلیش از کالج موسیقیه.دستبنده هم کادوی فارغ التحصیلیشه...بعد از این دستبند هاست که چیزایه کوچیک کوچیک ازش اویزونه.. دستبنده رو دست خانومه ش می کنه و هر کدوم از اون اویزونیارو به  خانومه نشون می ده و شروع می کنه به گفتن قصه ی هر کدومشون:

این یکی از نُت هایه کتابه نتته،این ویولون-توئه، این همون کلبه ای که صبح توش با هم بودیم و عشق بازی کردیم باهم...بعد می رسه به یه قلبه...می گه این یه قلبه...قلب منه...مکث می کنه،اشک تو چشماش جمع می شه.اشکاشو قورت می ده تا بتونه حرفشو بزنه ،اما از الان دیگه مال توئه...

 

                                     If only

 

*دلم یکی از این دستبندهایه قصه دار خواست...