عب نداره خدا کنه که شهر نم-دار باشه.وای از اون موقعی که دلا نم-دار شن.رفیق....
اینجا هوا نم داره...بایستی تهران می بودی الان...بایستی بودی تا من نم ِ هوا رو که می دیدم، که حال ِ حوصله دار خودمو دل ِ کلافه ی تو رو که می دونستم ، پا می شدم اون قوری استیله، اون دو تا ماگ لب-پَره رو با ظرف توت خشک و گردو و ظرف شکلات ِ تلخ،که لابه لاش دو تا شکلات ِ شیرین می نداختمو هم می زدمشون بین اون همه تلخی و یاده اون تیکه ی فیلم "چیزهایی هست که نمی دانی "می یفتادم که "یک بارم شیرین بخور،نمی میری که...".دست می کردم تو ظرف چای خشک و یه مشت چای می ریختم تو مشمبا فریزر و سره شو گره می زدم.بعد یاده تو میفتادم که خب نپتون برمی داشتی.نداشتی می گفتی من بیارم.می گفتم تو خری،نمی فهمی که چای اتیشی یعنی چایی با چای خشک....
دو تا سیبه قرمزه ته یخچالو برمی داشتم و همه ی وسایلو می ذاشتم تو اون سبد حصیریه که از شمال خریدم.دو تا پتو برمی داشتم.دره خونه رو که بخام ببندم یادم بیفته کبریت برنداشتم برا اتیش درست کردن برا چایی.که بخام برگردم خونه بردارم.بعد دلم یادم بیاره که تو فندک داری...برسم سره کوچه تون، زنگ بزنم که هی رفیق ،سویشرت گل گلیت رو تنت کن بپر پایین بزنیم بیرون ِ این شهره نم- دار...