فکر کرده بودم که اگه من تنهامو کسی نیست که برام قلب و شکلات و خرسی بیاره دلیل نمی شه که مینول هم غرق ِکادو پیچ کردنه هدیه ی ولنتاینو روبان زدن و پاپیون کردنش نباشه. برا اون روزش نخواسته بودم باهم باشیم.ینی دلم خواسته بود به زبونم نگفته بودم اما.مسج داده که فیلمه که لیلا حاتمی و علی مصفاداره. امرو شنبه س ونیمه قیمت.هستی؟...خب حاضرم که همه ی برنامه هایه رویه زمینه دنیامو کنسل کنم که روزایه سینمادار رو با مینول بگذرونم...

اون روزمون کادو دار نبود. ربطی به جفت و تک بودنمون هم نداشت.گفته بودم بیا بریم این مغازه ها که از در و دیوارش کادوهایه ریز ریز اویزونه.ببینیم دخترک ها و پسرک هایه عاشق چی چی می خرن برا هم؟...رفته بودیم تو مغازه هه.پسرک یک گرامافون کوچیک تزیینی موزیکال برداشته بود.بعد جعبه ها رو بالا پایین می کرد تا جعبه ی اندازه ش رو پیدا کنه..دخترک گیر کرده بود بین ست کمربندو کیف و چاقویه تزیینی...بعد من و مینول هم هی سرک می کشیدم تو انتخابا...لا به لایه کنجکاویه برا دیدنه کادوهایی که قرار بود قلبایه کسی رو لبخنددار کنه، گیر کرده بودیم روی یه ماگه خره عروسک دار..وقتی م یگم خر یعنی در حده مرگ خر..ماگه یه رنگ ملویه خاصی بود که عین طرح ماگ،یه عروسک پارچه ای خر توش بود.ینی باید چیزی خوردنی عروسکه رو می ذاشتی کنارت.بعد هی چیزی که می خوای بخوری و مزه مزه کنی،هی عروسکه رو ببینی بعدتر هی بمیری...اونورتره همین ماگه،تو قفسه کناریش،یه گویه شیشه ای بود که توش پر بود از دونه های ریز ریز که تکونش که می دادی همه ی اون دونه ها شروع می کردن به رقصیدن و بیل بیلک کنارش رو که تکون می دادی شروع می کرد به موزیک زده .تازه شم یه عروسک خوشگل توش بود-سلام گوی هایه شیشه ای انفیتفول-..هی وایه ما دو نفر...مرده بودیم ها واسه این دوتا...پول هم نداشتیم.حتمن خب.چون به ذهنمون نرسیده بود خریدنش

رفته بودم خونه، خواسته بودم مینول رو شادان دل کنم، دلم خواسته بود جیغه خندونش رو بشنوم...هی فکر کرده بودم ماگه رو براش بخرم یا اون گوی-ه رو...نفهمیده بودم کدوم رو

زنگ زده بود،گفته بودم اگه ازت بپرسم که چی برات انتخاب کنم دوستتر داری یا سورپرایزت کنم و به انتخاب خودم؟...گفته بود سورپرایزم کن.گفته بودم مرگ.حتمن گیر کردم تو انتخاب که می پرسم...گفته بود نه.گفته بودم انقدر دوستش داری که حتی اگه بدونی چیه باز هم می میری برا داشتنش...گفته بودم هر کدوم رو بگی، یکی برا تو می گیرم یکی برا خودم...گفته بودم اون ماگه رو می خوای یا گوی شیشه ای رو؟...البته که مرده بود پشت تلفن

صداش که دراومده بود گفته بود بیا یکیمون دوتا ماگ بخره، اون یکیمون دو تا گوی

البته که بعدش نوبت من بود که از این پیشنهاد خرانه این طرف بمیرم...تازه شم دو تایی تصمیم دار شده بودیم که کلکسیونه ماگ برا خودمون بوجود بیاوریم... بعله دیگه.فوقع ماوقع...اینگونه شد که ما هم ماگ-دار شدیم هم گوی-ه شیشه ای دار...