عنوان:تویه ذهن من، خانوم هایه 30 ساله ،یک جایی را می یابند که همه ی وجودشان صدا می کند:خودشه،ارامش..حتی اگرنشنوند صدا را

برای هر کسی ارامش،یک روز ارام،یک لحظه ی زندگی که بتوانی رویش لیبل"ارام" را بچسبانی،یک جورک خاصی نقاشی شده...

الان که نشسته ام ه فکر کردن که چه چیز از ارامش انتزاعی بقیه یادم می اید،چیزهایی بوده که دخترک ها خودشان راویش بوده اند،خیلی از دخترک هایی که می خوانمشان.و باید اقرار کرد خیلی تا هوس انگیز بوده روز ِ ارام-دارشان:

دخترکی با یک ماگ کافیه بخار دار نشسته پشت یک پنجره ی برفی...

برای من؟

ان زمان که میز شام را جمع کرده ای،ظرفهای شام را شسته ای،خرده نانها و غذاهایه روی کابینت را با دستمال پاک کرده ای،سالاد و غذای زیاد امده را ریخته ای تو ظرفهایه کوچکتر،گذاشته ای یخچال.زیر کتریه جوش امده را کم کرده کرده ای و یک قاشق سرخالی چای ریخته ای توی قوری،رویش را ابجوش پر کرده ای،گذاشته ای روی دره کتری وارونه شده تا دم بگیرد.همان جا که پیاله ی ترشی را چپه می کنی توی شیشه ی ترشی و درش را می بندی و می گذاری کناره ردیف شیشه هایه ترشی وابغوره و ابلیمویت روی بالکن،اقاهه مسواک زده،حوله به دست،همان طور که دارد خیسی صورتش را توی فاصله ی دستشویی تا اتاق خواب طی می کند با یک خمیازه ی کشدار و صدای مهربان بگوید"انقدر دیر نکنی تا خوابم ببردها...

همان جا که بخار کتری نمدار می کند فضای اشپزخانه را،همان جا که تو شیر اب را می بندی و دستکش هایت را در می اوری و به ان گیره ی اویزانه ابچکان،وصلش می کنی.همان جا که چراغ اشپزخانه را خاموش می کنی و یک تمیزی تاریک،یک تمیزی خاموش پشت سرت ایستاده،که انگار با خاموش کردنه لامپ هایه اشپزخانه ،عقربه ها را از دویدن می اندازی،که انگار حالا نوبت دنیاست،نوبت دنیاست تا ساکت شود،همان جا که می لغزی بیرون از اشپزخانه و..و من گمت می کنم.و گم می شوی...همان جا،همان جاست که یک ارامش اثیری برای من معنا می شود.همان جا که خودم را گم می کنم،همان جا که زن سی ساله ی به ارامش رسیده ی ذهنم پایش را از اشپزخانه می گذارد بیرون..همان جا...

***پرستویه تویه ذهنم می گوید:ارامش ها صورتی هستند...