با اجازه....و برای "تو".تو که قصه هایت به سر می رسند...
از کویر نوشتی...نوشته بودی که بروی کویر وخود را بند زمینش کنی؟ ...اوه که چه خیاله باطلی...
فراموشت شده که دکتر چه گفته از کویر؟...
اما انچه در کویر زیبا می روید،خیال است!این تنها درختی است که در کویر،خوب زندگی می کند،می بالد و گل می افشاند و گل های خیال، گل هایی هم چون قاصدک،ابی و سبز و کبود و عسلی...هر یک به رنگ افریدگارش،به رنگ انسان ِ خیال پرداز و نیز به رنگ انچه قاصدک به سویش پر می کشد و به رویش می نشیند.خیال-این تنها پرنده ی نامرئی که ازاد و رها همه جا در کویر جولان دارد- سایه ب پروازش تنها سایه ای است که بر کویر می افتد و صدای سایش بال هایش تنها شخنی است که سکوت ابدی کویر را نشان می دهد و ان را ساکت تر می نماید.اری،این سکوت مرموز و هراس امیز کویر است که در سایش بالهای این پرنده ی شاعر،سخن می گوید...
اقای مهدی جایی برای زندگی گفته بودی که تصور نداری از کویر...
کویر انتهای زمین است،پایان سرزمین حیات است.در کویر گویی به مرز عالم دیگر نزدیکیم ...در کویر بیرون از دیوار خانه،پشت حصار ده،دیگر هیچ نیست.صحرای بی کرانه ی عدم است.خوابگاه مرگ و جولانگاه هول.راه،تنها به سوی اسمان باز است....اسمان کویر،این نخلستان خاموش و پرمهتابی که هرگاه مشت خونین و بی تاب قلبم را در زیر باران های غیبی سکوتش می گیرم و نگاه اسیرم را هم چون پروانه های شوق در این مزرع ِ سبز ان دوست شاعرم رها می کنم،ناله های گریه الود ان روح دردمند و تنها را می شنوم.ناله های ان امام راستین و بزرگم را که هم چون این شیعه ی گم نام و غریبش،در کنار ان مدینه ی پلید و در قلب ان کویر بی فریاد،سر در حلقوم چاه می برد و می گریست.چه فاجعه ای است در ان لحظه که یک مرد می گرید!..چه فاجعه ای!...
...شب اغاز شده است.در ده چراغ نیست.شب ها به مهتاب روشن است و یا به قطره های درشت و تابناک باران ستاره ،مصابیح اسمان!...
پرستو مدتها است که هوایی شده است. دکتر است دیگر.رخنه می کند در ذهن و قلب ادمی و شروع می کند به طرح زدن...ما هم که...
از کویر گفتی،می دانی چه یادم امد؟
سال پیش بود،بعده عید..رویه بُرد کانون ایران زمین ِ دانشگاه خواندم که کویرمرنجاب اتفاقن،هشت هزار تومان...یک ربعی از کلاس گذشته بود،رسیدم سر درس ان استاد سخت گیر.دل تویه دلم نبود که کلاس تمام شود . به بچه ها بگویم،همه ش هشت تومن،بزنیم به کویر؟...بس که منم تنها رفتن را دوست نداشتم...طاقت نیاورده بودم و رویه ورق نوشته بودم و به بچه ها داده بودم دست به دست بچرخد که هی بچه ها،برویم؟...همه گفته بودند می اییم،بس که خب هشت تومن بسیار خوش خوشان بود برای دو شب وسه روز..رفته بودیم دفتر بچه های فرهنگی،10نفری می شدیم،ده نفر هشت تومن بر دست و پر از خیاله سفر و هیجان...خانومه گفت ما امروز این اطلاعیه را زده ایم،پولتان حاضر است؟تویه دلمان گفته بودیم،به هشت تومن که دیگر اماده بودن نمی خواهد.مهسا اول اسمش را نوشته بود و هشت تومن را شمرده بود و گذاشته بود جلویه خانومه،خانومه چپ چپ نگا کرده بود که بچه هایه الاغ،هشت تومن نه و هشتاد تومن...هر ده نفر سرافکنده شده بودیم و لبخند زنان هرهر کرده بودیم که ای وای چه بامزه و ما چیزه دیگر فکر کرده بودیم و در ِ خانومه فرهنگی را بسته بودیم و امده بودیم بیرون...البته که هر چه بود از دهانشان در امد و به من گفتند.نرفتیم، هشتاد تومن زیادمان بود ان موقع...حالا؟ هر چه می خوانم می ایم به بچه ها می گویم فیلان چیزک را نوشته اند و فیلان قدر است.می گویند صفرهایش را درست شمرده ای؟...
بعله،رویایه کویر هنوز که هنوزه برای من رویا است... عادت دارم به نقش زدنش با همان رنگ هایه دکتر(شریعتی)...