عنوان:دخترکان که از سالن اپیلاسیون می ایند بیرون به اغوش تنگ و مهربان و بوسه های داغ نیاز دارند،نه به کلاس و کوفت و یه عالمه چیز زخمت دیگر...

جورابهایم را که اخرین تکه از لباس باقی مانده روی تنم است را هم درمی اورمو روی تخت سرد ارایشگاه دراز می کشم.خانومه ی اپیلاسیونی را صدا می زنم که چه؟ اماده ام بیایید..سردم است.سردی رو تختیه مشمبایی پهن شده عجیب نفوذ می کند تویه تمام تنم...خانومه اپیلاسیونر پارچه هایش را می گذارد روی شکمم و لبخند می زند که خیلی وقت است نیامده ای پیشم.جوابش را نمی دهم.در عوض چشمانم را می بندم..می گوید مثل همیشه؟تمام بدن؟با چشم هایه بسته جوابش را می دهم:اوهوم...می گویم لطفن از جاهایه حساس شروع کنید که درد داشتنم همان اول تمام شود،بعد برویم سراغ جاهای دیگر...موم داغ را که می مالد روی تنم یک گرمایه دلچسبی در زیر پوستم می دود.شکمم را منقبض می کنم.ادامس تویه دهانم را محکم تر می جوم و چشم های بسته ام  را از پیش بینی دردی که با کشیدن پارچه خواهم داشت بیشتر روی  هم فشار می دهم...اولین پارچه را که می کشدفدیگر پارچه ی دوم و سوم و دهم و چهلم ها درد ندارند.همیشه اولین ها هستند که دهن ادم را سرویس می کنند..اولین عشق، اولین بوسه، اولین نگاه....فا*ک آل او دِم....چشم هایم هنوز بسته اند و ان ور قصه گویه ذهنم،پرستو را می بیند که تمام تنش شیو شده،از روی تخت بلند می شود،دست هایه مومیش را می شوید،لباسهایش را می کشد رویه تنه مومیش،پول خانم اپیلاسیونر را می گذارد روی میز و می لغزد بیرون...پرستو را می بینم که می رسد خانه، با اقاهه تماس می گیرد،یک بار،یک بار،دو بار،سه بار..اقاهه برنمی دارد... دستش را می کند تویه یخچال،اولین میوه ی نشسته ای که دستش می امید را برمی دارد،می مالد به پیراهنش و محکمترین گاز دنیا را از جان ِ سیب می گیرد..اقاهه زنگ می زند که هی بِیبی نشیندم صدای زنگ گوشیم را.سیب خوران می گویم که می دانم هیچ دوست نداری امروز عصرت را تنها سر کنی.بعد بلند و کشدار می خندد.نمی دانم اقاهه از ان ور چه بم گفته،حتمن گفته .چرا اتفاقن امروز می خواستم یک alone partyداشته باشم.یکی دیگر از ان کلمه هایه من دراوردیش است...از کجا می دانم این را گفته؟چون پرستو صدایش را لوس کرده و همین طور بین کشویه لباس هایه زیرش دارد می گردد تا یکی را انتخاب کند،می گوید که قهر است و با تنهایی خوش بگذرد بهش.البته که اقاهه بعدش دلجویی کرده و گفته که منتظر پرنسس-ش هست وگفته که روزها که سهل است همه ی دنیایه من برای تو وو چه و چه...این را می شود از لبخند پهن شده روی تمام صورت پرستو فهمید. از همان پشت تلفن،از بین همان سیم ها ماچه کشداری برایش فرستاده و تلفن را قطع کرده..

رنگ لباس زیرش را هم بالاخره انتخاب می کند..دوش می گیرد، به تمام تنش از ان لوسیون توت فرنگی وعصاره ی نرم کننده ی چی وچی می مالد..حوله را می پیچد دور موهایش،از لاک های البالویی ناخن هایه پایش راضی است،نیازی به تجدید ندارند...

مانده که چه بلوزی انتخاب کند.ان بلوز یقه گرد نازک و نرمی را که یقه ی گشادی دارد و تنها زیبایی رنگ کرم ِ استخوانیش پاپیونه کوچک خال خال قهوه ای بغل یقه ش است را از بین بلوزهایش می کشد بیرون..هیچ حوصله تنگنا ندارد،سو*تین را از لباس هایش حذف می کند..موهایش را اتو می کشد،لخت و بلند...هیچ تمایل به ارایش ندارد،تمایل به رنگ های غلو شده،لبهایه ور امده و گونه هایه سوخته از سرخی...ابروهایش را با رنگ قهوه ای پهن تر و فهوه ای تیره تر می کند،مژه هایش را مشکی تر و پرتر،اخر سر هم برق لب تمشکی خوشمزه ی بورژا یش درخشش خنده هایش و مزه ی لب هایش را  تکمیل می کند. از ان اسپری خوشبو کننده ی دهان که بویه مرگ می دهد،بوی اکالیپتوس،بس که تند است تویه دهانش پیس پیس می کند...لبخند می زند جلوی اینه،اخم می کند،یک تایه ابرویش را می دهد بالا،لپ هایش را می کشد تویه دهانش و جمع می کند،باز می کخندد،اخم می کند..خل شده است بچه ام...ترجیح می دهد بوی صابون را با هیچ بویه دیگری ولو س*ک**سی تر عوض نکند.بوی این صابونش بویه پاکی می دهد،بویه زلال بودن،بوی تک بودن حتی..بوی معصومیت یک جورهایی...ان دستبند مهره دار را می بندد مج دستش، دور مچ پایش خلخال می بندد.شال قهوه ای بزرگ و بلندش را می اندازد روی سرش. ان مانتویه نخی و سبکش را که تنها به دو تا بند جلویش که بهم گره می شوند بند است را تنش می کند.دور خانه یک چرخی می زند،یادش می اید که از ان ژله ی بلوبری که اقاهه دوست دارد کمی تویه یخچالش مانده.ظرف ژله را برمی دارد می گذارد تویه پلاستیک.کفش هایش را پایش می کند،تق در را می بندد..

خانوم اپیلاسیونری می گوید،تمام شد پرستو،دفعه ی بعد دیگه انقد دیر نیا.دقیقن سره 3 هفته خودت رو برسون.با تنبلیه تو 4هفته بعد هم قبولت می کنم اما بیشتر..نچ نچ

هه..پرستو را از خواب پرانده بود

پرستو از روی تخت بلند می شود،دست هایه مومیش را می شوید.لباس هایش را تنش می کند.پول خانومه ی اپیلاسیونری را می گذارد روی میزش..گوشیش زنگ می خورد،هی زهرا،خوبی؟البته که امروز عصر می یام کلاس زبان،نه دلیلی نداره غیبت کنم..اوهوم.نه کاری واسه انجام دارم،نه جایی واسه رفتن..می لغزد بیرون