یک ادمهایی غریبه اند اما اشنا...یک ادمهایی بغلشان پر است از شکلات
با حرص و پر صدا دارم صحبت می کنم.کلمات رو پشت سر هم ردیف می کنم.بهانه ها را.دل شکستگی هایم را.بی توجهی هایش را. کلافگی هایم را..دلیل هایه کوفتیه بی دلیلگیم را... حرف که می زنم،عصبانیتم بیشتر می شود.برای اینکه گریه م نریزد خشن تر حرف می زنم...چه کار دارم که تویه خیابان هستم.چه کار دارم که ادمها از کنارم رد می شوند...ادمها می روند و این منم که باید برای ادمه ان طرفه خط دلیل رفتنم را بگویم. که فریاد بزنم انطوری که مطمئن شود عصبانیم و می خواهم بروم و کم گذاشته است توی رابطه مان و هیچ جایی برای برگشت نیست و حواسم باشد که رخنه نکند خواهش هایه دلم برای ماندن...
حرفهایم که تمام می شود. نه گفتنم هایه من برای اینکه "یک فرصته دیگر می تواند همه چیز را درست کند" که تمام می شود، پل عابر را به انتها رسیده امو پله ها یش را دوتایکی کرده م و رسیده م به کنار اتوبان... خشم تویه صدایم هست هنوز. ترافیک است.ماشینی از کنارم با کمترین سرعت دارد می گذرد.می دانم تاکسی نیست. صدایم را می شنوم که می گوید "مترو؟" .اقاهه ترمز که می کند، در جلو را باز که می کنم،کاپشنش،کیفش و همه ی وسایل دیگرش را برمی دارد می گذارد صندلی عقب ماشینش...
می گوید سلام، سلامش را جواب داده م. سخت نفس می کشم، پر صدا...یک باکس کیت کت از صندلی عقب برمی دارد، تلاش می کند که بازش کند.نزدیک است تصادف کنیم. باکسه شکلات را می گیرم از دستش،می گویم من بازش می کنم.مواظب باش سالم برسانیم به مترو...پوشش مشمایی باکس 8تایی کیت کت را باز کرده م،گرفته م طرفش.یکی برمی دارد می دهد دستم،می گویم نمی خورم ممنون. یک هیی می گوید و ادامه می دهد "مشتی برای تو بازش کردم.بخور،بدجور عصبانی هستی.بخور شاید عصبانیتت درجه ش بیاید پایین....از شکلات گاز می گیرم...می گوید از ان دخترک هایی هستی که تا حالا سرشان تویه درس بوده.تازگی ها زده اند تویه خاکی...می خندم.پرصدا...می گویم تو از کجا فهمیدی.می گوید مشتی من خیلی چیزها را می فهمم.دسته کمم نگیر....
می گوید کجا می روی؟می گویم مترو.می گوید بعد از مترو؟می گویم مترو...می خندد
سره کوچه ای نگه می دارد.می گوید 2 تا کوچه رو پیاده می ری.می گویم اوهوم.می گوید راحتی از اینجا یا دور بزنم بروم نزدیکتر؟می خندم می گویم نه مشتی.راهی نیس...در را که می خواهم باز کنم می گویم باید کرایه بدهم؟...می گوید معلوم است که نه، می گوید به خدا بگو هوایه مرا داشته باشد فقط، دختره خوبی هستی.خدا حرفهایت را می شنود
می گویم:به خدا خواهم گفت که هوایه پسرکی که عصبانیت ادم را شکلاتی می کند را داشته باشد...