ارامش حتی تو مترو
خیلی شلوغ بود...از پله برقیا که می اومدم بالا صداش می یومد نمی دونستم تازه اومده یا داره می ره...حال نداشتم مثل اون مرده که پشت سر من بود و اونم صدارو شنیده بود از پله های پله برقی هم مثل پلکان سنتی خودمون دو تا یکی برم بالا....این گشادی باعث شد که وقتی می رسی درش بسته شه و تو بشی نفر اول اون توده ی انسانی که پشتت تشکیل می شه...البته نفر اولی هم چیزه خوبیست یه چن دیقه بعد بعدی اومد و از اونجا که من هیچ وقت نمی تونم برم سریع بشینم چه سر صف باشم چه ته صف خولاصه چپیدیم توی مترو و دراش بسته شد.بین اون همه شلوغی فقط کافیه که یه لحظه احساس کنی که دلت بین این همه ا رامش می خواد ...شایدم بین اون همه ارامش گریه هم بخواد...حسه دیگه یکدفعه پیش می یاد...تو همین حسا بودم که دیدم واگن بوسیله ی در از هم جدا شدن و کسی هم اونجا واینستاده...این طوری شد که بین اون همه شلوغی خزیدم اون گوشه و یه برگه گذاشتم زیرم و هنسفریمم چپوندم تو گوشامو فریدون فروغی شروع کرد به خوندن
پشت این پنجره ها دل می گیره
غم و غصه ی دلو تو می دونی
وقتی از بخت خودم حرف می زنم
چشام اشک بارون می شه تو می دونی
بعضی وقتا همه چی باهم جور در می یاد ...همه چی با اون سر درد کذاییت و اون حست که نه حس بدیه نه حس خوبیه....اینکه تو اون حالت ریختن لامپایه دو طرف انتهای واگن یعنی ته جور دراومدن محیط با تویعنی به ارامش
رسیدن به خاطر نبود نور
واین جوری می شه که مقنعه اتم در می یاری و خنکایه فن حس خوبی بهت می ده انقد خوب که تو بیخیال مسیرت می شی و سرتو می ذاری رو پات و چشاتو می بندی می شنوی که فریدون می گه
:
می خوام امشب با خودم شکوه کنم
شکوه هایه دلمو تو می دونی
بگم ای خدا چرا بختم سیاست
چرا بخت من سیاست تو می دونی
پنجره بسته می شه شب می رسه
چشام اروم نداره تو می دونی
.....
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۸ ساعت 23:8 توسط پرستو
|