شاید یه لحظه س،یه لحظه ای که هفته هاست تو دلت غرغر کردی و به رو خودت نیوردی...هی مرثیه کردی تو دلت وای ارزوهام، وای چرا من اینجام، وای چیزایی که می خواستم،وای چیزایی که می خوام...

به روت نیوردی اما.همیشه ی روزها سعی کردی که دخترک شیکان بودی، لبخند زدی،کفشاتو واکس زدی ،دندونات رو جفت کردی رو هم ،هیممم کردی جلو اینه تا به سفیدی و ردیف بودن دندونات مطمئن باشی،در رو ÷شت سرت بستی و خودت رو چسبودنی به چیزی که اسمش زندگیه و باهاش پیش رفتی،خزیدی تو خیابونا،لابه لایه ادما....تنه زدی حتی و راه خودت رو پیدا کردی و عبور کردی...گرچه هنوز هم غر می زنی تو دلت.که چه؟ که وای ارزوهام

یه جایی همین حوالی،شب شده.شهر تاریک شده.تو خسته شدی.بین تنه زدنه و راه پیدا کردنه وا سه خودت،یکی محکم تر به تو تنه زده و راهشو پیدا کرده و عبور کرده...یکی تنه زده و راهشو کشیده رفته...ولو اینکه تو افتاده باشی زمین

اگزکتلی همین جا.رسیدی خونه، مقنعه رو پرت کردی یه گوشه.به یخچال فا**ک فرستادی که هیچی واسه خوردن نداره.  دکمه ی کتری رو فشار دادی تا جوش بیاد.شروع کردی به شنیدن پیغامایی که تو نبودت برات گذاشتن رو تلفن خونه...خواستی از رو میز ظرف کلوچه رو برداری که با یه لیوان چای بسازه شام امشبت رو.دستت خورده به اون تنگه ماهی،که دیگه سالهاست تنگ ماهی-ت نبوده،بوده تنگ ارزو-نوشتهات.هی نوشتی هی انداختی توش.همون ارزوها و دریم هایی که توی  همه ی این هفته ها که غصه ی نرسیدنشون رو می خوری اما دلت قرص بوده که یه گوشه ای نوشته شده ش رو،جمع شده ش رو داری....دستت می خوره بهش،همه ی کاغذایه کوچولو کوچولو که توش پره از ارزوهای بزرگ-بزرگ برای تو- پخش می شه روی زمین و صدای شکستن تنگ بارها تو گوشت زنگ می خوره..همین لحظه س،همین لحظه سس که دو زانو می شینی رو زمین،نمی فهمی از کجا شروع می شه اشک ریختنهات.اشک می ریزی واسه ارزوهایی که دیگه حتی تو یه تنگ هم جاش امن نیست...شروع می کنی به جمع کردن کاغذایه ارزوت،خورده هایه شیشه ی تنگ دستت رو می بره.اشک هات بی امون و بی وقفه از چشمات دارن سرازیر می شن...کاغذایه ارزوت خیس می شن از اشک و خون...از اشک و خون....