چه همه با قبلنام فرق کردم...پرستویه دیروز پا می شد می رفت.چه کار داشت که درد امانش را می برد
تو سایت دانشگام.دلم درد می کنه.از همون دردهایی که هر ماه بابتش شصتادتا قرص هم که می ندازم باز دردش نمی ره خونشون.هی فکر می کنم بلند شم برم خونه.که کلاس زبانه رو نرم.ساندویچ کتلت نصفه هه رو که صبی خودم با کاهوی فراوون برا خودم درست کردم بودم رو تا تهش می خورم.هی فکر می کنم نرم کلاس زبان.کامنتا رو جواب می دم.دل درده بیشتر می شه.از خودم می پرسم برم کلاس زبان یا برم خونه؟اخرین بروفن که تو کیفم دارمو با یه قورت اب می دم بالا.دل درده دست برنمی داره. یه چند تا پیج باز می کنم.تو نوشته ها دارم غرق می شم.خوندنش که تموم می شه دلم می گه خب چی کار می کنی میری کلاس یا می ری خونه؟بعد دل دردم یادم می یاد می خوام بگم می خوام برم خونه.همون موقع دستامو با لاکایه ابی زنگاری روی کیبورد می بینم.بعد یادم می یاد با بدبختی خواب موندن و دیر رسیدن برا کلاس خط چشم کشیدم.بس که می دونم اون اقا استاد خره که هیچ ترمه کوفتی استادم نشده و وقتی از کنار هم رد می شیم هی الکی به هم لبخند می زنیم هم تو همون کلاس زبان کوفتیه.ینی برم؟...دلم یه تیر می کشه.بعد دارم تصمیم می گیرم که بخاطر اون اقایه استاد خر برم.بعدترتر یادم می یاد دیگه ادمه بخاطر ه کسی نیستم.که انگاری مرده پرستویی که روزها و هفته ها می رفت می شست تویه کافه پشت یه میز که شاید "او"یش بیاید و ببینتش...که...
تصمیمو می گیرم.خسته تر از این حرفام.خسته تر از توجه کردن به لاکایه ابی زنگاری ولبخندایه اتفاقی.خسته تر از ...می رم خونه
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 13:52 توسط پرستو
|