وسط شوخی ها،وسط خنده ها می گوید راستی سفرت چطور بود؟ از سفرت بگو...لبهایم هنوز حالت لبخند دار دارد می گویم از سفرم بگم؟ جدی؟می گوید اره،جدی.می گویم تو هم جدی گوش می دهی؟بو یک لحظه چهره ی هر سه تاییشان تغییر می کند.اثری از جفتک پرانی های چند دقیقه ی قبل روی صورتشان نیست.می گوید اره گوش می دهیم.بگو.

شروع می کنم که:

سفری نبود که خودم انتخاب کرده باشم رفتنش را.خانواده خواستند بروند،بدون اطلاع اسم من را هم نوشته بودند.اگه قرار بود برنامه ی سفر بچینم،مکه اخرین جایی بود که به ذهنم می رسید برای رفتن.الان؟فکر می کنم هرکسی که دینش را اسلام می داند،خودش را مسلمون-اسمن حتی- لازمه بدونه که این همه مدت به کدوم طرف نماز می خونده،ببینه جایی که همه ی عمرش قبله ش بوده،خداش رو که می خواسته صدا بزنه به اون جهت رو می کرده کجاست؟...که نه تنها مکه رفتن یکی از برنامه های سفریش باشه بلکه اولین جایی باید باشه که می ره وببینه..

روزایه اول تو مدینه حس جولیا رابرتز رو داشتم تو فیلم eat pray love.همون جایی که زندگیش رو ول می کنه می ره هند تا مراسم عبادی اونا رو انجام بده.روزایه اولش یه جورایه مسخره ای انگار هیچ ربطی به اون محیط نداره.سختشه ساعت 5صبح بیدار شه.کتاب دعا رو تو مراسم برعکس می گیره.وسط دعاهایه دست جمعی چرتش می گیره.حواسش به پروندن مگس ها و خاروندن جای نیش پشه هاست تا...تا می رسه به جایی که یاد می گیره دعا کردن رو.یاد می گیره که یه جا بشینه،همه ی حس های بد رو از خودش دور کنه.انرژی بده و منتظر باشه تا انرژی بگیره...

روزایه اول کلافه بودم.حس می کردم که چی خب صبح پا شی این همه راه رو از هتل بیای تا مسجدالنبی که رو سنگفرش حیاطش نماز صبح رو جماعت بخونی؟...روزها که می گذشت یاد گرفتم دعا کردن رو.حرف زدن رو.انگار کن زندگانیت رو تو یه پاز نگه داشتی و برای 12 روز اومدی جایی که حس می کنی انرژی خاصی داره.یادت می ده که خودت رو با چیزی به اسم دعا تخلیه کنی.اشک بریزی....که دنبال بدبختیایه زندگیت،دنبال خوشبختیاش حتی، دنبال روزمره ی زندگیت،ئنبال هیچ کوفتی نباشی.فقط بپرستی...

ساعت2:30شبه...رسیدیم مکه.بیرون مسجدالحرامیم.یه اشتیاق وحشتناکی واسه دیدن کعبه داریم.شاید هم اسمش بیشتر از اشتیاق کنجکاویه..یه باده خنکیداره می وزه و می پیچه لابهلای لباس های سفیدمون.لباس هایه احراممون...لیدرمون گفته سراتونو بندازین پایین تا وقتی نگفتم کسی بالا رو نگاه نکنه.شروع می کنیم به حرکت. مسجدالحرام،کعبه،پایین تر از سطح زمینه.تویه گودی،فرو رفتگی.باید سراشیبی رو بری  پایین.دکتر شریعتی می گه،اولین درس.کعبه رو بلندی بنا نشده. اولین قدم برای پرستش خدات  از بلندی به پایین امدونه. بلندی غرورت  رو بگذار کنار،فروتن شو،خاشع باش برای پرستشش.خدا همین جاست.هم سطح تو و حتی پایینتر...

وارد مسجدالحرام شدیم.صدای لیدر کاروان می یاد:همین جا بایستید.و سجده کنید...تو اون لحظه انگار همه ی حرفهایی که اماده کردی تا به کینگ-ت بگی رو یادت می یاد.صدای همه ی کسایی که التماس دعا کردن تو گوشت شنیده می شه،هنو حرفات تموم نشده،که می شنوی:اروم سراتون رو بیارید بالا...سرت رو می یاری بالا و عظمت اون مکعب سیاه تمام وجودت رو می گیره.عظمت خونه ی کسی که تمام این مدت پرستیدیش،به سمتش نماز خوندی ...شنیده بودم لحظه ای که برای اولین بار خونه ی خدا رو می بینی هرچی از خدا بخوای مستجاب می شه.وقتی واسه اولین بار چشمم خورد به کعبه لال شدم.یک چیزی توم نهیب می زنه که هی دعا کن.اما من مبهوت بودمو هیچ کلمه ای به ذهنم نمی رسید برای گفتن.اشک می ریزم.انگار کن مدتها از فاصله ی دور با کسی حرف می زدی و الان جلویه جلویه چشماته.انگار کن یه دلتنگی،یه دیدار بعد از سالها...

ادامه داره...