از کتاب خوندنهام....
"دانوب ابی"، مثل صدای ریختن چای در استکانهای دسته دار ِ تو می چسبد.پرده ی این گوش دیگر پاره نمی شود، پروانه جان.چای را ریختی و حرف زدم و عین بچه ننه ها هی زر زدم!پرسیدم چرا مهران ان فیلم را نشانم داد؟که بگوید"ما مردها همه مثل همیم؟"
یک چای برای خودت ریختی و ارام گفتی:نه.فیلم را نشانت داد که بگوید همه ی شما مثل همید!
دویدم دستشویی و دوباره شروع کردم به عق زدن
مهران برای خودش ودکا ریخت و می گفت:بدبخت! می خواستم چشم و گوشت رو باز کنم.تو فرهنگ رختخواب نمی دانی.
می گفتی:فرهنگ یعنی صاب مرده ی نره خرهای غریبه را بیاوری خانه و نشان زنت بدهی؟
به گمانم بالاخره سر از زیباشناسی در اوردم،پروانه.هن و هن ِیک مشت سگ نر و ماده ی خوشگل را می گویند.تاپ و توپ قلبهای ما زیبایی نداشت.
امده بودم با دخترم چای بخورم/شیوا ارسطویی