می دونم خیلی فاصله دارم با اون زندگانیه توی ذهنم.می دونم ...می دونم چیزایی که  تویه اون ذهنم هستن خعلی با روند زندگی من متفاوته.می دونم...می دونم که تویه همه ی این راه تنهام. که هیچ کسه دور و برم نه این راه طولانی رو می خواد نه این راه دور رو...انگار کن که خواسته م یه جاده ی خاکیه که می خام اسفالتش کنم کلی خدمات رفاهی اون وسطاش بزنم...که جاده هه خاکیه اما از  اون جاده هاست که وقتی برسی اونجاش که باید، هیچ جاده و ویوو -یی مث اون نخواهد بود.انگار کن همین دبی خودمون. که چی بود و چی شد.که بوجود اومدن اون برج ایه سر به فلک رسیده ربطی به لم یزرع بودن زمینش نداشته.به داغ بودن خورشیدش و بخشنده نبودن اسمونش هم.به تلاش ادمش  ربط داشته.به باور ادمش به شدن....همین قدر که برا همه قابل باور نبوده تو دبی برف؟ بعله.در حد همچین کاری.که حتی اگه اسمون زندگیم چیزایی که می خوام برام نباره رو مث برفایه این اقایه دبی وارد خواهم کرد.انقدر جدی م ینی تو خواسته م....می دونم همه نگاهاشون اینجوریه که :نمی تونه.تا یه جا می ره خسته می شه می کشه کنار...که مثل الان همه می گن برو موضوع این پروژه ی کوفتی پایانیتو عوض کن.زیادی سختش رو برداشتی.که گیر می  کنی توش.که تو بچه بزغاله ای که تمام این ۴ سال هرچی خوندی-از ادبیات و فیلم و نقدر هر کارگردانو هر فیلمه مربوطه و غیرمربوطه و زبان خارجه جز امار -چطو میخوای همچین پروژه ای رو هندل کنی؟...گفتم می تونم.گفتم می خوام همه ی این کم کاری ۴ساله رو ۲ماهه جبران کنم.کمرم می شکنه؟بعله.اما باید انجامش بدم که وقتی لیسانسه رو دادن دستم لبخند بزنم و بگم خب پس امار و انفورماتیکی که میگفتن اینه...