نسبت به همه شون گارد گرفته بودم...شده بودن اکیپ های مختلف و من جزء هیچ گروهی نبودم و بینشون تو رفت و امد بودم و بین همه شون سرک می کشیدم، اینجور بودنم برایشان پذیرفته شده بود...خوشم نمی امد از اینکه 2روز که از اشناییشان می گذشت می نشستند از هم می پرسیدند که تولد همدیگر چه روزی است و برای هم کادوی تولد می خریدند.برای هیچ کدامشان کادوی تولد نخریدم.به من چه...ادم برای عزیزه دلهایش کادوی تولد می خرد،نه از سره اشنایی و اجبار... که همه ی هستیه دلشان را برای هم می گفتند...من؟ می امدم.جزوه م را می نوشتم. به ضرورت وقت اضافی بین کلاسها کنارشان می نشستم ، چیزی می خوردم ، خداحافظی می کردم و راهم را کج می کردم سمت میناهه، سمت زندگانیه خودم... روزهایه دانشجویی هر ادمی حول و حوش دنیایه اطراف دانشگاهش می گذرد. دنیایه دانشجویی من تویه انقلاب بود، جایی که هر روز برای رسیدن به انجا یک ساعت با دانشگاهم فاصله داشت...پرستویه دانشجو را کوچه پس کوچه های انقلاب بیشتر به قاب کشیده اند تا کوچه های پونک....داشتم می گفتم. هیچ وقت نمی گذاشتم بهشان نزدیک شوم، نه می شد کنارشان پاکت سیگارت را دربیاوری، سیگار تعارفشان کنی.نه موقع اتیش نداشتنهایت ازشان فندک قرض کنی...نه می فهمیدند عباس معروفی کیست نه از خواندن فیلان شعر شاملو و شنیدن "نامه" های سید علی صالحی با صدای خسرو شکیبایی به فنا می رفتند... نه می شد از کله خری هایت تویه عاشقی بگویی نه از.ان روزها انها برایم شده بودند ادم های یک کابوس.شده بودند ادمهایه دهه ی 60ای.که تمام چشم شان به شناخت ادمها به تنبونشان و جنسیتشان است و من شده بودم دانایه کل.شده بودم ادمی که غم معنویت را بیشتر دارد....الان هم فرهنگ لغتمان یکی نیست.الان هم خودم را جامانده ی دهه ی 50 ای می دانم بین این برهوت 60.-شما بگیر غرور، شما بگیر از بالا به خود دیدن، باور خودم را از خودم،تعریفم را از خودم که نمی توانم پنهان کنم،حداقل اینجا دیگر نه-...جنسمان یکی نبود...نه دانشگاهم را دوست داشتم. دانشگاه من جایی ان ور نرده های سبز رنگ کشیده شده از 16اذر تا سر قدس جا مانده بود...دانشگاه من جایی بین ان محوطه ی بزرگ و پردرخت و صندلی های رنگ و رو رفته ی بی نفس ِ تهران جا مانده بود... دانشگاه من جایی روی همان دیوارهای سیمانی ای که هر روز دستم را مثل ژولیت بینوش BLUE  می کشیدم روی دیوارهایش از غم نداشتنتش ، از غم نداشتنها، از بغض ..جایی همان جاها ،جا مانده بود.....دانشگاه من جایی....

می گفتم،می گفتم که دانشگاهم را دوست نداشتم.رشته م را هم...رشته ی من...رشته ی من دیگر کدام گوری جا مانده بود؟...همان جایی که مینا همین 2-3 ماه پیش برگشت گفت، هی پری همه مون از بُهت کنکور و رشته هایی که قبول شدیم همون سال اول در اومدیم. همون کلی واحد حذف شده و پاس نشده و فیلان هم داریم.اما تو هنوز 4ساله که از بهت اون روز لعنتیه 15 مرداد87 که جوابایه کنکور رو دادن در نیومدی،در حالیکه تو تنها کسی هستی که همه ی واحدهای برداشته شده رو همون ترم،بدون هیچ حذفی پاس کردی...رشته ی من ؟...رشته ی من همون جایی  جا ماند که فکر می کردم که با قبول شدنش دنیایم،زندگیم زیر و رو می شود.کسی چه می داند،شاید گناه این زندگیه لعنت شده ی من تقصیر ان رشته ایست که قبولش نشدم....گناه این بغض همیشه گره خورده ی تویه گلوی من و این اشک هایه همیشه اماده ی فوران هم...

بچه های هم دانشگاهی هم که...

یک هفته ی دیگر من دانشجو بودنم تمام می شود...غمگینم. بیش از انچه که باید... دلم برای همان دانشگاه لعنتی، همان رشته ای که به لعنت خدا هم نمی ارزد،برای ادمهایی که حتی یک بار نگفتمشان که در دلم چه ها می گذرد، یک بار نگفتمشان اشک هایم را، و هیچ وقت هم نخواهم گفت...دلم برای ان بوفه ی لعنتی، دلم برای هر چیز کوفتی تنگ می شود... برای کسانی که هیچ وقت فکر نمی کردم  که این روزها چیک چیک ازشان عکس خواهم   گرفت و فایل" کره خرهای  یونی" را تند تند پر خواهم کرد از عکسشان که دو روزه دیگرِ کوفتی ، دوسال دیگر ِ لعنتی دلم که هوایشان را کرد، عکسی داشته باشم که قیافه ی نکبتشان را ببینمو های های اشک بریزم....آین روزها یاد گرفته ام با هم خندیندها.هر چند فاصله دار ... یاد گرفته م با ادمهایی که با هم شروع می کنی و با هم به نقطه ی اخر می رسی.یک جایی که خودت هم حواست نیست چیزی می سازی که برای این باهم ساختنها دلت تنگ می شود...

رفته م 10تا کارت پستال خریده م.برای همه شان...می خواهم توی این 10تا کارت پستال چیزکی بنویسم،بشود برگ سبزی و بماند دستشان، به رسم خداحافظی...متن ندارم، شعرنیز،نوشته هم...کمکم کنید.اگر چیزه قشنگی دارید که فکر می کنید می توانم ازش استفاده کنم،برایم بگذارید...