داشتم فکر می کردم باید برم یه شال زرد بخرم. برم یه شال زرد بخرم شاید بعضی چیزا عوض شن.شاید یه چیزایی تغییر کنن.یه اتفاقهایی بیفتند...۳شنبه س.نشستم رو صندلیایه تئاتر شهر. منتظرم میناهه بیاد. از معدود وقت هایی ست که گوشیه من سایلنت نیس..صدای دینگ دینگ مسج می یاد...وای ی ی ی خدای من.نیازی به خرید شال زرد نیس حتی.اتفاق افتاد..دخترکی که براش احترام قائلم.دخترکی که دوستش دارم.دخترکی که با غمناک بودنش غصه خوردم.اشک ریختم از دور حتی بی اونکه بدونه بم مسج زده و منو دعوت کرده که بریم بیرون...که من می دونم دخترکم اهل ادمه جدید نیس.من که می دونم دخترکم اهل رابطه با نشناخته ها نیس...من که همه ی اینها رو می دونم.که همه ی اینها رو هم که بم گفته...که من به همه ی این حصارهاش تعریف هاش  همه ی بایده ا و نباید هاش احترام قائلم.که در با "او" بودن انتظار هیچی نداشتم.دوستش داشتن نه دلیل می خواد نه انتظار جواب دوست داشتن...دخترکم پیشنهاد بیرون رفتن داده...و من هیجان زده انگیزم...