یه فیلمی دارم اسمش "وقتی نیچه گریست" ه... اون موقع که داشتم بین دسته ی فیلما ، فیلم جدا می کردم این اقاهه ی فیلمی یه جوری گفت که هی اینو بردار که وقتی پامو از مغازه گذاشتم بیرون و به فیلمایه تویه پلاستیک تو دستم فکر می کردم با خودم گفتم اولین فیلمی که خواهم دید همین گریه کردن اقایه نیچه ست... خیلی از فیلمایه اون پلاستیک رو تا حالا دیدم اما هنوز "وقتی نیچه گریست " رو نه.هر دفعه که می خوام یه فیلم انتخاب کنم برش می دارم کاورش رو چند دقیقه نگاه می کنم، مکث می کنم به قرمزی لباسه خانومه روی کاورش، رو عکس هایه رنگیش زل می زنم دو باره میذارم جاش و یه فیلم دیگه انتخاب می کنم... نیدونم.یه حسه گرمی داره فیلم.یه حسه اینکه کلی لذت پشت این فیلم خواهد بود.که از ترس تموم کردنش و یه باره خوردنه همه ی کاسه ی لذتم می ترسم که ببینمش... امروز از اون روزهایه بی...بی؟..."بی "چیه؟ ولش کن.حالا اگه جمله م اینجوری شروع می شد که امروز از اون روزهای "با..." شاید جمله م رو ادامه می دادم.شاید اخرین کلمه ی جمله م رو بتون می گفتم.اما این روزها همه ی ادمها زندگیشون پره از کلمه هایی که با "بی " شروع می شه..."بی" مخفف نداشتنه.بی خونه، بی عشق ، بی دوست، بی حوصله.بی هدف بی فیلان، بی بیسار...بهتر.بهتر که بقیه ش رو تو دلم نگه دارم. روزهای "بی"-دار که به رخ کشیدنی نیستن.هستن؟