لبخند
ذهنم مرتب نمی شد.هر کاری می کردم شروعش رو نمی دونستم...سطر اول..کلمه ی اول.اومده بودم نت.رفته بودم خونه ی مرجانک.پستش رو خونده بودم.اهنگ وبلاگش که پخش شده بود زانوهامو بغل کرده بودم و شروع کرده بودم به اشک ریختن.از ندونستن اشک هام به قول مهفا چلیک چلیک می ریختن پایین...وسط همون گریه ها نمی دونم اولین کلمه ی این پروژه ی کوفتی از کجا به ذهنم رسیده بود.وبلاگ مرجان رو اون روز تا اخر شب نبسته بودم و یه ریز تا شب نشسته بودم به پیش بردن صفحه های این پروژه...
اومدم بگم می سی مرجانه سطرهای گس تکراری که کمک م کرده بودی این قورباغه ی زندگیمو شروع کنم به قورت دادنش...می سی که کمکم کردی کنارم وایسادی حتی اگه خودت ندونی
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 18:51 توسط پرستو
|