گفتم بگم شومام بخندید...
نشستم تو بانک.حوصله م سر رفته.هی اون خانومه می گه شماره فیلان باجه ی فیلان.نگا می کنم ببینم کی پا می شه بره سر باجه ی فیلان.بعد ببینم کدوم شماره ی فیلان نیستش.مثلن شماره گرفته دیده اوه ه ه حالا کی بشه نوبت من بعد رفته یا گفته شماره بگیرم برم اون یکی کارمو انجام بدم تا نوبتم بشه برگشته م،بعد اون یکی کارش هم طول کشیده نوبت اینجا از دستش رفته یا چه بدونم یه بچه هه هم مث من حوصله ش سر رفته بوده به گمون هی این دستگاه شماره بده رو فشار داده.هاهاها.چه باحال.دستگاه شماره بده... یه خانومه بود جلو باجه ی 8 خیلی گنده بود، خیلی تر بلند بلند صحبت می کرد.به اقاهه ی بانکی برگشت گفت جاری منم اینجاس.بعد خوب من تو دلم فک کردم فک و فامیلش رو داره واسطه می کنه.که خدایا پارتی بازی همه جا داره غوغا می کنه واسه یه کاره کوچیکه بانکیم پای ه همه خانواده رو می کشن وسط و ...همین طور که تو دلم داشتم سخنان گوهربار می گفتم و گله می کردم که عدل علی کو و اینا...خانومه با همون صدای خیلی تر بلندش ادامه داد.بعله عرض کردم که خدمتون هم حساب جاری م اینجاست ...
خب دیگه بعد از شنیدن این جمله من تو دلم دیگه از عدل علی حرف نمی زدم بلکه هار هار به این اشتبا متوجه شدنه داشتم می خندیدم...