یک اهنگی هست،ای یاسمن ای یاسمن...پخش که می شود انگار من پرت می شوم وسط یک عروسی.انگار نقل پاشیده می شود روی سرم.اسپند دود می شود و صدای جرق و جرقش پر می شود تویه همه ی دنیایم.این اهنگ که از ته های لپ تاپم خودش را پلی می کند.من پرت می شوم وسط سفره ی عقد دایی بزرگه...همان جایی که مامان موهایش بلند بود و فر کرده بودش، که یک جاهایی از موهایش را خانومه ارایشگر سوزانده بود.که رژ قرمز می زد، که روسری سر نمی کرد و به هر بهانه ای صدای شاد ِ دست زدنهایش به گوش می رسید.پرت می شوم همان جایی که با "بله" گفتنه زندایی، خاله بزرگه با شکم جلو امده و نی نی دارش بپر بپر می کند تا بادکنک های از سقف اویزان شده ی تزیینی اتاق عقد را بترکاند.همان جایی که موهایه داییه دامادم زیاد بود و مشکی.که ابروهای پیوندیش مشکی تر بود و اخموتر.که هیچ لبخندی مهربان نمی کرد صورت جدیش را.همان جا که لاغرتر بود.که حلقه را که دست عروسش کرده،گونه ش را بوسیده و منتظر مانده که عروسش هم بعد از دادن حلقه ی او،او را ببوسد. که بوسه ش را از زنداییه سرخ شده از خجالت به زور می گیرد...

دوستت دارم ای یاسمن،تویی تو تنها عشقه من....

همان جا که عزیز جان جوراب نازک پوشیده ، موهای پایین تر از کمرش را از وسط دو تا کرده،هر طرف را بافته و شال نازکی روی سرش انداخته...

پرت می شوم همان جایی که اقاجان همه ش می خندد.ان موقع هایی که دست هایش انقدر لاغر نشده بودند که انگشترهایش را برای همیشه دراورد،همان موقع ها که انگشت هایش پر از انگشترهای رنگ و وارنگ بود و من منتظر بودم که موقع اذان شود و وضو گرفتن اقاجان،که انگشترهایش را دراورد بگذارد بالای کمد، که من بودم و بازی نور بین سنگ های انگشتر اقاجان

 

همان جایی که من 2سالم بود و تنها نوه ی خانواده، عزیزدردانه ی عزیزجان...

می دانم همه ی اینها را بس که تویه فیلم عروسی 20سال پیش دیده ام از حفظم همه را.بعد این اهنگ همه ش من را پرت می کند لابه لای تور بلند چندین و چند متریه زندایی،بس که بلند بود تور ِ پیچیده در موهایش...بلند و زیبا...

من را پرت می کند بین الکی حرف زدنهای عروس و داماد سرسفره ی عقد،همان وقت که فیلمبردار می گوید:همه ی مهمانها لطفن بیرون،رو به عروس و داماد می گوید شروع کنید به حرف زدن...که انها از درو دیوار می گویند و او فیلم می گیرد...بعدش؟بعدش هم این اهنگ یاسمن را می گذارد روی حرف های چرت و پرت انها...

چه می دانم...من را پرت می کند به همان موقع ها که فکر می کردم خانواده ی مامان خوشبخت ترین ادمهای روی زمین هستند...