از فیلم دیدنهام...
میناهه که گفته بود برو این فیلم را بگیر و بشین به دیدنش، تردید نکرده بودم...شب که رسیده بودم خونه روزم به اندازه ی کافی شلوغ بود که بخواهم خسته باشم و توان فیلم دیدن نداشته باشم. داشتن امتحان عملی نرم افزار R و محاسبات اماری و از انجا کوبیدنو به کلاس زبان رسیدن و برای شام مهمان داشتن و کمک مامان بودن...
کاور فیلم را که داشتم نگاه می کردم اسم "لوک بسون" که شده بود کارگردان این فیلم که به چشمم خورد، از همه ی لذت دیدنه لئون لبریز شدم...بس که کارش درست است این اقای بسون. که "لئون" شده جزء لولین فیلمهایه سره زبانم...
وسط فیلم دیدن خوابم برده بود، صبح که پا شده بودم فکر کرده بودم برنامه ی امروز ِ درس خواندن را جلو ببرم یا ادامه ی فیلم دیدن دیشب را؟گفته بودم درس خواندن. نمی شد درس خواند.همه ی ذهنم پیش زندگی ه خانومه فیلم the lady بود. دفترم را بسته بودم ،بالشتم را گذاشته بودم زیر سرم و غرق شده بودم تو لذت فیلم...که مدتها بود دیگر هیچ فیلمی من را به اشک ریختن نمی داشت، اشک ریخته بودم پا به پایه غصه ی یک کشوری...دردم گرفته بود از نفهمی ه ادمها.نفهمی که می گویم یک فحشه بیخ زبانم نیست.نفهمی که می گویم یک جور درد است.یک بیماری که توان معالجه نیستش.که یک عده ای گرفتارش هستند که وای برمصیبتا اگر این گروه قدرت مدار باشند...که انجایی که خانوم "سوو" بغض می کرد و بی صدا اشک می ریخت و شانه هایش می لرزید که چشم هایش سرخ می شد، همان اخرهای فیلم که تلفن را قطع کرد و هیچ کس اطرافش نبود و نشست زمین به گریه کردن دلم می خواست می توانستم بروم بغلش کنم،که حداقل شانه داشته باشد برای اشک ریختن...
فیلم که تمام شده بود، لپ تاپ را که از روی شکمم برداشته بودم گذاشته بودم کنار، غلت که خورده بودم روی پهلو،لبم را گاز گرفته بودم و زمزمه کرده بودم که من از اسم چه اتفاق هایی را اتفاق بد گذاشته ام و برایشان درد می کشم و اشک می ریزم که اسم دغدغه را رویشان می گذارم و که مشغولیت ذهنی شب و روزم شده است و اگر خودم را کمی عقب تر بکشم، در یک لانگ شات، کشوره کناریه من، زنی از جنسه من، پسری هم سنه من از چه درد می کشد...
فکر کردم که باید بزرگتر بود/شد... هر چیزی ارزش فدا کردن روزهایه ادم را ندارد. بعضی وقت ها زندگیهامان به هدف های انسانی تری نیاز دارد
می دانم که پرز های فیلم است همه ی انچه گفته م و فردا با یک فوت همه ی این پرزهای فکری بلند می شوند و من می مانم و باز هم مشغله های جزیی تر و هیچ از هدف انسانی و انسان یادم نمی ماند، که باز همه ی تلاشم می شود جلو بردن زندگیه خودم و شیرینتر کردنه کام ِ دنیای خودم اما ...