گفتم از دل برود چون ز مقابل برود....پوف فف ف ف که چه دروغی بود
یک اهنگی دارم که از این اهنگ هاست که طرف تویه خانه برای دل خودش با گیتار زده و خوانده، دو نفر هم کنار دستش نشسته اند و لذت برده اند وبا گوشی هایشان ضبط کرده اند...
این اقاهه شروع می کند به خواندن:
مریم ببین امشب تو این حاله خراب من
تو این چشم پر اب ِ من ببین با من چه کردی/ببین با من چه کردی
مریم چرا با ناز و با افسون و لبخندی
به جانم شعله افکندی مرا دیوانه کردی/مرا دیوانه کردی
اشکی که ریزد ز دیده ی من
اهی که خیزد ز سینه ی من،رنگ تمنا ندارد
تو ان گل مریم سپیدی
بی تو دلم شوری و امیدی
دیگر به دنیا ندارد/دیگر به دنیا ندارد...
بعد یک جوری می گوید مریم ببین امشب فیلان و اینها که دله ادم یکطوری می شود یا انجا که می گوید چرا، می دانی چرایش را خیلی از ته دل می گوید.تویه چرایش خیلی سوال هست.انطوری می گوید چرا که انگار اصن انتظار همچین کاری را از مریم-ش نداشته مثلن...
بعد وقتی این اهنگ را می خواند انقدر از ته دل است خواندنش که دله ادم می خواهد مریم باشد...
ال گفته بود به معشوقه ی دو دسته ادمها حسودیش می شود،ادمها که چیزی می نویسند گفته بود شعر و متنش فرق ندارد و ادمهایی که برای معشوقه هایشان می نوازند و می خوانند
من معشوقه ی کسی بوده م که برایم شعر می گفت، از این اقاهایه درویش مسلک و اطواری هم نبود.اقای مهندسه خیلی رسمی و اتو کشیده ای بود، از این اقاها بود که خوب بلد بود من را دخترک کوچکی کند و نازم را بکشد، که اول هر بار ملاقات برایم بخواند:
دلتنگم و دیدار تو درمان من است
بی رنگ رخت زمانه زندان من است
بر هیچ تنی مباد و بر هیچ دلی
انچه غم هجران تو بر جان من است
اینطور شده بود که دیگر هر بار یک مصرع از این شعر را او برایم می خواند و مصرع بعد را من...و اخرها طوری شده بود که انقدر مفتونش بودم که از ابتدا تا انتهای شعر را من برایش می خواندم...
که هر بار برایم کلی شعر می خواند که همه ی شعرهایش را یادم مانده، چند هفته پیش ها بود، ان موقع که امدم بهتان گفتم که می خواهم برای دوست هایم روی کارت پستالشان چیزی بنویسم. یک دفتری دارم که تویش شعر و متن و اینها را نوشته م، این دفترم را که باز کردم، چشمم که به شعرهایه او خورد فقط توانستم گریه کنم، هیچ نوشته ای انتخاب نکردم، دفتر را بستم و نشستم به اشک ریختن...
من مستم
عجب مدار من سرمستم
با جام شراب تو ز غمها رستم
روی از همه غیر از مه خود بربستم
به خودم حسودیم شد که یک روزهایی "مه" کسی بوده ام. که یک اقایی این شعر را برای من سروده،که این شعر تقدیم من شده.
این پست ال را که خوانده بودم هی خواسته بودم به رویه خودم نیاورم که چه لذت عمیقی ست معشوقه ی همچین ادمهایی بودن، که من هم حسودیم می شود، حسودیم می شود بیشتر از همه ی دخترکان دیگر بس که می دانم چه لذتی دارد...هی خواسته بودم اشک نریزم