بگذار از اقاداداشم بهت بگویم.اینکه می گویم اقا داداش شوما یه وخ فکر نکن که من 60-70سالم است.نه...امسال می روم تو 45 سالگی. اما راستش همه می گویند بهم نمی اید.پوستم خیلی خوب مانده. والا نه کرم شب استفاده کرده ام نه کرم روز. یک روز در میان ماست می زدم به صورتم، یه ربع ،بیست دقیقه که می ماند روی صورتم می شورمش. هر شب هم اندازه ی یه قاشق پلوخوری خیار رنده می کنم،می گذارم دور چشم هایم.اره جانم.هم سیاهی دور چشم را می گیرد، هم نمی گذارد چروک شود... اها.داشتم از اقا داداشم می گفت. این بند و بساط تویه اشپزخانه را هم که می بینی برای امدن انهاست.شب دعوتشان کرده م شام بیایند.اقا داداش باقالی پلو با ماهیچه خیلی دوست دارد...جانت را قوربان یه بسته باقالی از فریزر به من بده، همان که رویش نوشته باقالی پلویی.اخه می دانی من باقالی های سبزتر را جدا می کنم از انهایی که یه کم زرد است.با سبزها پلو می پزم با انها که رخشون به زردی می زنه کوکو... خب.بذارش همانجا روی سینک تا یخش باز شود..بیا بشین یه کم از این البالوها که خودم خشک کرده م بخور تا برایت بگویم... مامان یادمان داد بهش بگوییم اقا داداش. تهران که امدیم، غربت گرفته مان.من 3سال بیشتر ندارم.یادم نمی اید غریبی مان را. فریبا می گوید.فریبا خواهر بزرگه م است. اقاجان دستمان را گرفت اورد تهران. خودش قبل ها خیلی می امد.با دوست هایش می امدند تهران عشق و حال...یه هفته تهران می مانند، هر شب می رفتند خونه ی یکی از رفیق هایش جمع می شدند و به قول خودش تفریحی می زدند. والا اقاجانم اهل مشروب و الکل نبود، فقط تریاک دود می کردند. یک بار که امده بود تهران، یکی از رفیق هایش برایش کار پیدا کرده بود، اقاجانم شده بود راننده ی یک سرهنگی...کار که پیدا کرد امد دست ماها را گرفت و با خودش اورد تهران... راستش اقاجان اولش فکر کرده بود خیلی تهران بلد است...اما جانت را قربان برای عیش تهران امدن کجا و برای زندگی تهران بودن کجا..این شد که اقا داداش را کردند بزرگ خودشان...حالا فکر کرده بودند اقا داداش دو کلوم سواد می داند و دارد دبیرستان می خواند دیگر چه خبر است...پاشم برم زیر کتری رو روشن کنوم.از البالو ها بخور دخترم... تهران که امدیم رسول مرده بود، مامان باز حامله شد، 5تا بچه بودیم لیلا که امد شدیم 3تا دختر، 3تا پسر... تا خدیج خانوم اینها بیایند و بشوند همسایه ی روبه رویمان زندگی مان ارام بود، ارام که می گویم اینطور که اقاداداش جز وقت هایی که ما تجدید می اوردیم وما را زیر کمربند می گرفت، خبر دیگری نبود... خدیج خانوم و اقا اکبر شدند مستاجر فاطما خانوم. همان دفعه ی اول که مامان سبزی قورمه خریده بود و رفته بودیم خونه ی فاطما خانوم به پاک کردن، اولین چیزی که برامان تعریف کرد عروسیشان بود...بس که عاشق اکبر اقا بود.اکبر اقا هم می خواستتش.معلوم بود، هیچ وقت خدیج صدایش نمی کرد، می گفت عزیزم، خدیج جان.حالا خدا می داند جلویه ما اینطور بود یا همیشه، اما بالاخره معلوم بود که دوستش دارد. دو تا هم دختر داشت،پریسا و سارا...ان دفعه که خدیج خانوم امده بود جلوی در یخ بگیرد، اقاداداش رفته بود جلوی در، داد زده بود که فریبا تویه ان جایخی کریستال را پر کن از یخ بیار بده به من، فریبا جایخی را پر کرده بود خواسته بود خودش ببرد گفته بود لازم نکرده بده به خودم...اقا داداش که رفته بود حیاط مامان گفته بود خدا به خیر کند، یخدون کریستال را می خواهد و خودش جلوی در می برد، کی امده بود یخ ببرد؟ نسرین بود شهناز؟ گفته بودم چه می دانم، من که جلوی در نرفتم...مگه جرات داشتیم از اقا داداش بپرسیم کی پشت در بود، داد می زد که این گه خوری ها به تو نیامده، بعدشهم یه استکان چای می خواست... دو روز بعدش که خدیج خانوم یخ دون را پر از گل محمدی که اکبر اقا تازه از کاشان امده بود کرد و اوردش جلوی خانه، فهمیدیم خدیج خانوم بوده...از فردای ان روز مامان با خدیج خانوم سرسنگین شد، می شناخت اقا داداش را.نه اینکه از خدیج خانوم بدش بیاید، نه...بخاطر اقا داداش نمی خواست پای خدیج خانوم دیگر زیادی توی خانه مان باز شود... مامان بخواهد رابطه را کوتاه کند،مگر اقاداداش می گذاشت... جمعه بود، امد که برای شام لوبیاپلو درست کنید، 4تا مهمان هم داریم، زیاد کنید شام را... باز هم جرات نداشتیم بپرسیم مهمان دعوتید کی هست.از وقتی رفته بود توی شهرداری شروع به کار کرده بود، با ادمهای دو طبقه بالاتر از خودش می پلکید و همه ش هوای کو*ن انها را داشت تا چیزی هم به خودش بماسد...بشقاب ها را هم که چیدیم روی هم و خیارهای سالاد کاهو را چیدیم رویش، اقاداداش یالا گفت و در را باز کرد و با مهمان ها امد خانه...خشکمان زده بود،مهمان شام ما خدیج خانوم اینها بودند...مانده بودیم چطور اینها را دعوت کرده، که یادمان رفته اقاداداش خوب بلد است این کارها را. از روزی که از خدیج خانوم خوشش امده ، از ان طرف شروع کرده به دوستی و دوستی با اکبر اقا... طوری هم رفتار می کرد که انگار هیچ یادش نمی اید خدیج خانوم را...سر سفره می گفت عه!شوما بودید ان روز که امدید یخ گرفتید،ببخشید به یاد نیاوردمتان... اینطور شد که نه تنها پای خدیج خانوم توی خانه ی ما باز شد که اخر هفته ها اقاداداش وانت نیسان دوستش را می گرفت سوار می شدیم می رفتیم بیرون شهر، شهریار می رفتیم، فشم می رفتیم.کن سولوقون...اینطور نبود که مث حالا همه ش تخت باشد، زیر انداز می بردیم می رفتیم پایین، کنار اب می نشستیم و... مامان تویه همه ی این بیرون رفتنها خون خونش را می خورد... هرچه جلوتر می رفت، خدیج خانوم هم از اقاداداش بیشتر خوشش می امد...باورمان نمی شد که کسی که روزهای اول نگاهش از اکبر اقا به کسه دیگر نمی چرخید حالا فقط وقت هایی می اید خانه مان که اقاداداش خانه باشد... شب جمعه بود، اقا داداش هر بار به یک بهانه ای یا اکبر اقا اینها را می گفت بیاید خانه ی ما ،یا ما را جمع می کرد می برد خانه ی انها...من و فریبا را... اقاداداش به هوای ورق بازی دورهمی و اینکه چاغاله بادام نوبر خریده پ گفت برویم خانه ی اکبر اقا...وقتی ما رفتیم خدیج رفت روسری ابی فیروزه ش را سر کرد، همان که اقاداداش سری پیش بش گفته خیلی می اید، ناشیانه و هولکی لب هایش را هم سرختر کرده بود...همه می دیدیم چه شده اما اکبر اقا انگار نه انگار... خدیج چاغاله بادام را شستو ریخت تویه ظرف چینی و امدیم نشستیم دور همه و اقاداداش دست ها را پخش کرد... اکبر اقا گفت کاش چاغاله نمی خریدی ، شرط را چاغاله می گذاشتیم. خدیج خانوم گفت خب سره فالوده های اقارضایی شرط ببندید، اقا داداش خندید گفت نه، بعد چاغاله دلمان دیگر فالوده نمی خواهد،خدیج جان یک ظرف بیائر با یه پارچ اب.دست هایمان را بشوییم هرکه باخت باید از اب ان بخورد...مگر جرات داشتیم اعتراض کنیم و نه و نو بیاوریم ما.اکبر اقا گفت بابا این چه حرفی ست.می دانیم که اخر هم هرکه ببازد همچین شرطی را عملی نمی کند...اقاداداش گفت نه که نه...خدیج خانوم هم گفت نامرد است هرکس که ببازد از اب نخوردها اقای ریاحی، و هرکس هم باخت شوما خودت تضمین کن که مجبورش می کنی شرط را اجرا می کنی..خدیج خانوم اینها را با شوخی گفت و خندید....اکبر اقا هم خندید...بازی تمام شد، من باختم... اقا داداش گفت ظرف اب را بیاورید شهناز بخورد، خدیج خانوم گفت ول کنید اقای ریاحی...می دانستم اقاداداش مجبورم خواهد کرد از ان اب ظرف دست شسته بخورم، بخاطر خدیج خانوم.که نشان دهد هر کاری می تواند بکند.که نشان دهد نامرد نیست،حرفش حرف است.که حرف خدیج خانوم را که قبل بازی بش گفته بود را زمین نمی اندازد.. بدنم سفت شده،تمام چشم هایم پره اشک بود،اما می دانستم اگر گریه کنم برویم خانه اقاداداش با کمربند به جانم می افتد، تویه تمام چشم هایم التماس بود...ظرف اب را اورد جلوی دهنم، گفتم اقاداداش جونه مامان، تو رو خدا...اب را به من خوراند...اب را که خوردم تا خانه ی خودمان جیغ کشیدمو رفتم طبقه ی دوم و در را به روی خودم بستم، تا 3روز غذا نخوردم، موهایم را می کشیدم و گریه می کردم...یک هفته بعدش اقاجان من را برد دکتر، تا چند وخت قرص اعصاب استفاده می کردم، دیوانه شده بود... نفهمیدم بالاخره کی،اکبر اقا فهمید قضیه را.اسبابش را جمع کرد، دست خدیج و بچه هایش را گرفت،به خدیج هم گفت به خاطر دخترهایم طلاقت نمی دهم اما هر روز زندگی جوری باهات برخورد می کنم که هر روز مرگت را از خدا بخواهی... رفتند و دیگر خبری ازشان نشد که نشد 3-4سال پیش بود، اکبر اقا را توی هواپیما دیدم، داشتیم از مالزی برمی گشتیم، تنها بود...شکمش امده بود، اما چشم هایش همان چشم ها بود، رفتم سلام کردم، حتی جرات نکردم حال خدیج را بپرسم، فقط گفتم به بچه ها سلام برسانید و رفتم، با علی بودم... چایت هم یخ کرد، همه ی عمرم متنفرم از اقا داداش، اما کی جرات دارد بهش بگوید ازت متنفرم، که نیا خانه ی ما. اقا وقتی می اید باید غذای مورده علاقه ش را هم بپزیم برایش...ای بابا، پا شو بریم اشپزخانه تا من پیازها را سرخ می کنم ، تو هم یک چای دیگر بخور