چشمم را که باز می کنم فکر می کنم امروز روزی است که مناسبتش را باید به یاد نیاورم،چشم هایم را می بندم...

تصویرهای گنگ از لابه لایه مژه هایم می گذرد، چهره های اشنا، ادم های جمع شده ی دور هم خوشحال و لبخند به لب، قیافه ی خانوم خیاط موقع اندازه گیری لباس برای من، موقعی که متر را می پیچد دور شکم قلمبه ی من ، چشمک می زند که دختر است یا پسر؟لبخند مامان، چه فرقی می کند خانوم جان سالم باشد، صدای فریادهای من از درد...از درد...

هوشیار تر از ان شده ام که ادامه ی این تصویرها را دنبال کنم.دستم را می برم زیر بالشتم و دنبال سو*تینم می گردم.پیدایش نمی کنم، بالش را برمی دارم و زیرش را می گردم،نیست.فکر می کنم حتمن افتاده زمین، پایین تخت نیست،زیر تخت؟نیست.بلند می شوم رو تختی را می تکانم، دور تا دور تخت را واررسی می کنم.نیست،سو*تینم نیست!

اه ه ه ه یک چیزی که نخواهد پیدا شود،پیدا نمی شود.هر شب می گذارمش زیر بالشتم،حالا امروز صبح غیب شده...

از کشو یک سو*تین دیگر برمی دارم،بلوزم را در می اورم،هه...سو*تینم تنم است،دیشب برخلاف عادت همه ی سالهایم یادم رفته درباورم.حوصله ی مرتب گذاشتنش را توی کشو ندارم،می اندازمش توی کشو و با پا کشو را هل می دهم که بسته شود.

ساعت 7 صبحه.امروز که باید روز ِ فراموشیم باشد،که زودتر نمام شود و من نفهممش،زودتر از هر روز دیگری بلند شده ام...

ادم هایی که هر روز صبح زود بلند می شوند چه کار می کنند؟اخه 7 صبح چه کار می توان کرد؟

- مطمئنی که می خوای بیخیال این کار شی؟خونه بمونی بدتره ها برات.تازه ما هم  اینجا بهت نیاز داریم پرستو.

یه دختر لاغر رو می بینم که با دستایه لرزون داره وسایلش رو از اتاق جمع می کنه.کارتون اسباب هاش نصفه پر نشده می گه فریبا جون دیگه بیشتر از این نمی تونم وایسم.همین ها رو با خودم می برم،کافیه.اگه تونستی بقیه رو پک کن برام بفرست.اگه هم نتونستی مهم نیست،بریزشون دور...همین طور که چند بار زور می زنه کارتن تا نیمه پر شده رو از روی میز بلند کنه، همین طور که حتی زورش به همون هم نمی رسه، بیخیال زور زدن و نتونستن می شه و می گه هرکاری با بقیه وسایلا کردید با اینام بکنین...کیفش رو برمی داره و خداحافظی می کنه..پایین پله ها که می رسه یادش می یاد بین وسایلا، چیزی که می خواسته رو پیدا نکرده...طبقه ی دوم که می رسه لعنت می فرسته که اون موقع که دنبال دفتر می گشته چرا یه جایی با اسانسور پیدا نکرده، یا حداقل طبقه ی اول.بلند به خودش می گه بس که خری، بس که همیشه خر بودی...

رو پله های طبقه سوم می شینه ،نفسش خیلی سخت بالا می یاد.گوشیش رو از کیفش درمی یاره زنگ می زنه به فریبا، فریبا من قاب عکس پرهام رو ندیدم،نمی تونم بیام بالا،طبقه سومم، برام می یاریش پایین لطفن؟

فریبا بغض-دار و دست پاچه می گه اون روز که فرهاد اومد دفترريال برش داشت.فک کنم اوردتش خونه...

به خودم می گم کسایی که 7 صبح بلند می شن،می رن سرکار،سر زندگی، بچه هاشونو راه می اندازن برن مدرسه،بچه کوچیکه شون نق زده جیش دارم، جیش دارم از خواب بیدار شدن،یا شوهره داد زده که دیرم شده،پس این جورابایه من کجان؟...

ادما بی دلیل 7 صبح بیدار نمی شن...

به خودم میگم ادم بیکارها هم می تونن ساعت7 صبح بیدار شن،بشینن فیلم نگاه کنن خب...

چای دم کردم،رفتم سر قفسه ی فیلم ها.ردیف فیلم های فون تریه.ورق می زنم فیلم هاش رو،dancer in dark،dogvil،نیست،این انتی کریست نیست.شکست امواج هم هست اما این انتی کریست نیست.فکر می کنم شاید مث صبح که دنبال سو*تین تویه تنم بودم،فیلم هم تو دستگاه باشه، تو دستگاه هم نیست...فکر می کنم این رو حتمن فرهاد برداشته.بس که از هفته ی بعد از اون اتفاق تا همین چند وقت پیش ها،تنها فیلمی که دردم رو بیشتر می کرد همین "ضد مسیح" بود...مینا می گفت تو دیوونه ای، همه ی ادمها وقتی حالشون بده، فیلمی می بینن،کتابی م یخونن که ارومترشون کنه، التیامشون بده.اما تو برعکس با فیلما و کتابایی که انتخاب می کنی بیشتر خودت رو زجر می دی،بیشتر نمک می ریزی رو زخمت...

هی فیلم رو می زنم عقب،می گم فرهاد نگا کن بچه هه رو...اولا بغلم می کرد می گفت این فیلم هیچ ربطی به زندگی ما نداره پرستو...یه مدت بعدش هرچی صداش می کردم فرهاد نگاه کن بچه هه رو نه تنها بغلم  نمی کرد و نمی گفت این فیلم به ما ربطی نداره،داد می زد که این چرت و پرتا رو تموم کنم...حتی اون شب هم، شب نبود زیاد،4 شبح بود، که رفتم از خواب بیدارش کردم که بیاد بچه هه رو ببینه،داد زد سرم که ولم کن دیوونه...

صبحش که وسایلش رو جمع کرد،فکر نکنم انقد وقت کرده باشه که این فیلم رو هم با خودش برده باشه...بیشتر که فکر می کنم بعد از رفتنش چندین بار این فیلم رو دیده م.پس کجا گذاشتمش یعنی الان؟

زنگ زدم به مینا،گفتم مینا می یای پیشم؟با یه صدایه تعجب داری گفته مطمئنی؟گفتم وااااا،منتظرتم...

مینا چی فکر می کنه؟شاید من چند هفته س]نه...نه،چند ماهه...حالا شاید نزدیک به یه ساله که هر دفعه اومده خونه مون در رو روش باز نکردم،تلفن که زده بهش فحش و بد و بیراه گفتم،اما این دلیل نمی شه که من زنگ نزنم بش نگم بیا پیشم....

می گه اتاقش چه رنگی باشه؟می گم فرهاد بیا کاغذ دیواری کنیم،از این عروسکیا.می گه کاغذ دیواری چه رنگی؟..می گم یه رنگ روشن و یه رنگ گرم.می گه ابی روشن؟میگم نه،ابی پسرونه س،یه رنگی که نه دخترونه باشه، نه پسرونه-می گم لیمویی،لیمویی فرهاد.از لبم بوسیده و گفته لیمویی

زنگ خونه رو می زنن.مینا انقد زود رسید؟می گک کیه؟می گه از اداره ی برقیم.در رو باز کنین خانوم.می گم ما با اداره ی برق کار نداریم اقا...

زنگ طبقه ی پایین رو می زنه،پیرزن فضول طبقه ی پایین در رو باز می کنه.لای در رو باز می کنم،از لای نرده ها پایین رو نگا می کنم.اقای اداره ی برق می گه زنگ بالا رو زدم،خانوم طبقه ی دوم گفتن ما با اداره ی برق کاری نداریم،چه حرفا،تازه از شهرستان اومده که این چیزا حالیش نیس؟...

پیرزن فضول طبقه ی پایین همینطور که داره شربتی که واسه اقای اداره برق اورده رو هم می زنه می گه خدا نصیب نکنه اقا، زنه دیوونه س،شوهرش هم ولش کرده رفته...از بالا داد می زنم خفه شو پیر سگ.فرهاد رفته ماموریت،دیوونه تویی و اون مردک دهاتی اداره ی برق...

در رو می کوبونم به همو می یام توخونه....

پشتش رو می کنه بهم،شب خواب رو خاموش می کنه و می گه شب بخیر عزیزم...دست می کشم رو شکمم و بینی ورم کرده م،می گم فرهاد زشت شدم نه؟صداش نمی یاد.فکر می کنم چه زود خوابش برد.به خودم می گم چه خوبه حداقل جای خوابش رو عوض نکرده...

گرمی نفس هاشو روی گردنم و حرکت دست هاشو روی تنم حس می کنم،برهنگی تن هامون رو که حس می کنم،به خودم می گم هنوز هم دخترک خودشم...

دلم یه صبحونه ی مفصل می خواد.دلم نیمروی صبحونه ای می خواد.از همونا که زرده ش شله و شُره می کنه رو سفیده ها.از همونا که لای هر لقمه نیمرو یه برش نازک کره و دونه های نمک داره...

می گم اه اصن معلوم نیست حواسم کجا بوده...می گه مهم نیست.می گم مهم نیست؟چی چی مهم نیست.همه ی زندگیم توش بود.اه ه ه ه هیچ وقت یادم نمی رفت که تو جیبامو بگردم بعد بذارمشون تو ماشین لباسشویی.حالا که این دفعه گوشیم تو جیب مانتوم بوده باید یادم بره و صد دور این گوشیه لامصب تو اون ماشین لباسشویی بچرخه.می گه فدای سرت..می گم فرهاد چی چی فدای سرم.گوشیه داغون بود،خطمو چیکا کنم که سوخت؟می گه ما که یه خط اضافه داریم،همون که به اسم پرهام خریدیم.می خواستم بفروشمش حالا تو برش دار...

سمیه زنگ زده می گه داری چیکار می کنی؟گفتم دارم صبحونه ی نیمرو دار اماده می کنم.گفته قرصات رو خوردی؟گفتم اوهوم.دروغ گفتم.دیروز که حوصله م سر رفته بود،همه ش رو ا ز جلدش در اورده بودم،نشسته بودم کف زمین باهاشون گل درست کرده بودم...می گه اگه وایسی تا ساعت 3-4می یام با هم بریم بهشت زهرا.

می گم مگه کی مرده؟می گه پری؟می گم هان؟اهان.من امروز بهشت زهرا نمی رم...

از تو دفترچه تلفن شماره تلفن شیرینی فروشی شاتوت رو پیدا م کنم،می خوام سفارش کیک تولد بدم با طرح دلقک...بعد که اقاهه گوشی رو برمی داره می گه شیرینی فروش شاتوت،امرتون؟بخودم نهیب می زنم همین کار را رو می کنی که بت می گن دیوونه ای.می گم اوم م م م.منزل جنتی؟می گه نخیر خانوم.تق...بوق بوق بوق...می گم پرهام درست بشین تو ماشین،اینجوری که هی خودتو می یاری جلو می خوای بوق بزنی،یه وقت بابا ترمز کنه، خدا نکرده با سر می ری تو شیشه ها..بوق بوق بوق...فرهاد می گه چیکارش داری خانوم.اومده عروس کشون عمه ش بچه م..بوق بزن بابا..بوق بوق بوق...

زنگ زدم به فرهاد...بوق بوق بوق...برنمی داره.سلام.بابام الان یا خوابه ،یا بقول خودش تو جلسه سفنمی تونه جواب بده،یا اینکه صدای گوشیش رو نمی شنوه،بعد از شنیدن صدای من که می گه دوستتون دارم،پیغام خودتون رو بذارید...دوستتون دارم...

عه!کره خر .همینو برا گوشی منم گذاشته بود.این مینایه عوضی اومد پاکش کرد.هی می گه چقد می شینی صدای این بچه رو گوش می کنی...

صدای دوستتون دارم بچه م رو که شنیدم می گم فرهاد این فیلم انتی کریست رو پیدا نکردما،دست توئه؟ای کلک.اخر فیلمه رو با خودت بردی ماموریت تا بشینی هی بچه هه رو نگاه کنی؟..فرهاد این فیلمه rabbit hole رو هم پیدا نکردم.خیلی دنبالش گشتما، هی می خواستم زجر نیکول کیدمن رو ببینم ،نبودراستی زنگ نزدم شیرینی فروشی کیک سفارش بدم.دیدی،دیدی دیوونه نیستم.فرهاد کاش یهدی بمیره مث فیلم the life as we know،بعد بچه ش رو ما بزرگ کنیم.نگو باز اینا ادمایه فیلمن.که تو از همون اول هم با این فیلما دیوونه بودی ها.هان؟بخدا پیش ما خیلی خوشبخت تره.اون خواهر تو اصن بچه داری بلد نیست،لای پای اون بچه رو نگا،بخدا اگه من می ذاشتم یه بار پای پرهامم اون جوری بشه...همه ش شیرخشک و سرلاک می بنده به ناف بچه..می گما فرهاد بچه ها که می میرن می رن جهنم؟..من که می گم بچه ها بال در می یارن می رن بهشت..فرهاد؟

چه بوی گهی می یاد..ای وای.خاک بر سرم.تخم مرغ سوخت.کاش تخم مرغ می سوخت ،ماهی تابه هم باهاش سوخت...

لقمه نون پنیر برا خودم درست می کنم،می شینم جلو لپ تاپ.دارم میلامو چک می کنم.عه!نرگس...کره خر پاشد رفت استرالیا..

پری جون می دونم که امروز چقد روزه سختیه برات،عزیزم خیلی ناراحتم که نمی تونم پیشت باشم...

ته 2-3صفحه نوشته ش هم گفته می بوسمت...دختره ی نفهم،خاک بر سر همه مون رو گذاشت اینجا،پا شده رفته اون ور دنیا، حالا برام میل فرستاده که ناراحته که پیشم نیست.نکرده یه تلفن کنه...

مرده شور ه این ناراحتیتو ببرن،عوضی وقتی من ناراحت بودم تو کدوم گوری بودی،دستام شروع کردن به لرزیدن..

بگو1-2-3 نفس عمیق...1-2-3نفس عمیق

اقای دکتر یه ذره ارامش نداره،من نگرانشم.اوایل فکر می کردم ریکشنه طبیعیه اما روز به روز حالش بدتر می شه.دستاش می لرزه، عصبانی که می شه شروع می کنه به فحش دادن، من فکر می کنم تعادلش رو داره از دست می ده...

از رو تخت معاینه می یام پایین، دکمه های مانتومو یکی در میون می بندم می گم خفه شو فرهاد.روانی خودتی.روانی نفهم...

اقای دکتر خوده گهش هم هی می گه می خوام برم،می خوام برم...برو گورتو گم کن

1-2-3نفس عمیق...1-2-3  نفس عمیق

خاک بر سرم.انقد گفتم برو.برو..اخرش پا شد رفت ماموریت

سمیه زنگ زده، پرستو سره کوچه تونم.چیزی نمی خوای

گفتم نه، یه چن تا بادکنک رنگی بخر...

گفته پری؟ تو رو خدا...گفتم اهان.مرده ها جشن تولد ندارن.حداقل شمع بخر.اومممم.شمع تولد رو باید سنی که تموم می شه بخریم یا سنی که وارد می شن...هان؟مامان می گفت شمع رو فوت می کنی.یعنی سنی که تموم می شه رو فوت می کنی می ره...پس 8سالگی بخر...سمی گفته پری؟پری؟..خوبی

گفتم اره.اصن یادم نیست امروز چه روزیه،یادمه که نباید ناراحت باشم،که غصه بخورم، گریه هم نکردم بخدا...

به گوشم مسج اومده...گوشی تلفن رو می ندازم پایین و گوشیمو چک می کنم...

مشترک گرامی،پرهام تیموری تولدتون مبارک

هیچ کس تنها نیست،همراه اول

هی،همراه اول من تنهام اما....

 

 

***ببخشید که طولانی ششده این پست...قرار بود این نوشته پست نشود.نوشته ی مهفا را که خواندم دیدم هی وایه من، من هم دیشب یک نوشته به همین مضمون داشته م.نوشتمش اینجا و تقدیمش می کنم به مهفا