من؟ خالی ...خالی تر از اون چیزی که تو توو اهنگ هات خوندی "ابی"...خالی از خویشی و غربت...خالی
همین اولش می دونم که این پست غرغره صرفه...محمدحسین لطیفی واسه اون فیلم "دختر ایرونی" که هی نقدش کرده بودن و هی ازش عیب گرفته بودن و گفته بودن فیلم هندیه تو جواب گفته بود که من همون اول که می خواستم این فیلم رو بسازم می دونستم که دارم یه فیلم هندی می سازم....یه فیلم با همین مزمون رمانتیک و تهی که به خوشبختی ختم می شه...یه فیلم عین فیلم های هندی، با همون اندینگ ... گفته بود خوبه که ادم وقتی داره کاری رو که می کنه بدونه داره چیکا می کنه، گفته بود من می دونستم که دارم فیلم هندی می سازم...
حالا منم می دونم می خوام به همه ی دنیا گیر بدم...هی وایسادم این روزایه این شکلیم تموم شه، ننویسم ازشون، تموم نشد...هی بدتر شد، هی بدتر شد، هی بدتر...حالا می تونم به همه چی گیر بدم...می تونم به خودم گیر بدم، که یه ادم خودخواهه بیشعوریم که تو دوره همیه فقط بلدم زر بزنم، که یه بند زر زر زر..حرف حرف حرف...یه دقه خفه نمی شم، که گوش بودن رو کم بلدم..می دونم عیب بزرگمه، به خودم یاد داده بودم قبل از حرف زدن تا 10بشمارم، نشد...جاهایی که باید، نشد...سعید دوست پسره تارا، اصفهانیه، از اینا که هی لهجه ش رو قورت می ده، وقت هایی که هیجان زده می شه از دستش می ره و شروع می کنه به حرف زدن با لهجه...مثه من، وقتایی که هیجان زده می شم تا 10شمردن رو یادم می ره... عصبانیم که به مینا گفتم می شه از رژت بزنم، خیلی از رنگش خوشم می یاد، بم گفت نه...گفت خیلی حساسه رو این مورد، خب مینا دوست چند سالمه، قبلنا از رژش زده بودم، قبلنا حساس نبود فقط رو این مورد...تقصیر من بود که این درخواست رو کرده بودم، ادمی نیستم که از وسایل اطرافیانم بخوام استفاده کنم، اشتباه کرده بودم...عصبانیم که هی سیگار می کشم و روش باید اسپری خالی کنم، که چی؟که می رسم خونه بوی سیگار ندم...می دونم که وقتی می رسم خونه یه بوی دود و اسپری می دم که گه تر از بوی سیگاره خالیه....
عصبانیم که برا این دخترک دوست داشتنیم که هیچ وقت خودم بهش پیشنهاد بیرون رفتن نمی دادم، اما وقتی اون گفت هی پری بریم بیرون انقد مردم از پیشنهادش که همون روز رفتم لابه لای کتابا تا براش کتاب دوست داشتنی بگیرم، که همه ی مغازه ها رو بالا پایین کردم که براش "دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست داشت" بگیرم.که اول کتابا خورده خرداد نود و فیلان..که هنوز دخترک نخواسته من رو ببینه، کتابها رو امشب باید بذارم جلوی در.... گریه دارم که بعد از یک سال، دقیقن یک سال دوسته زنگ زده که اون خره که می مردی براش از فیلان جایک و با سرچ فیلان چیزک تو فیس بوک می تونی پیداش کنی...متنفرم از فیس بوک..متنفرمممممممممممم....متنفرممممممممممممم.ساعتها می تونم این تنفر رو داد بزنم، داد...متنفرم از خودم، از اینکه امروز انقد از دیدنش ناراحت شدم، انقد شکستم که پارسال تو همچین روزهایی با اتفاقی که بینمون افتاد حالم انقدر بد نشد...گریه دارم برای خریتم، برای باورم به معجزه، برای باورم به اتفاقهایه خارج از روال.متنفرم که هنوز هم فکر می کنم که اتفاقهایه خوب خواهد افتاد...متنفرم از خودم که هنوز هم با کوچکترین خبری چیزی به اسم "امید" توم شکل می گیره.که اصن مهم نیست که تا کجا تو بدبختی فرو رفتم، که تا کجا ضربه خوردم، تا کجا تاریکه دنیام..با کوچکترین خبر امیدوارانه ای، امید-دار می شم...اینم یکی دیگه از اون اخلاقایه بده خودمه، که خودم می دونمش...
از سره خیابون که می یومدم، با اینکه دیرم شده بود، با اینکه می دونستم وقتی برسم کلی برای دیر بودنه رسیدنم باید جواب پس بدم رفتم باشگاه سر خیابون، کلاس ورزش ثبت نام کردم...شاید این دویدنها، این کوبیدنها حالم رو بهتر کنه...
می دونی از چی ناراحتم؟ از اینکه همه ی این روزها حس می کنم کسی دوستم نداره، کسی دلتنگم نمی شه...