همیشه خواستم بهت بگم دوستت دارم نه. یک جایی از قلبم متعلق به توئه...الان شجاعتش رو پیدا کردم
اومممم.... هیچ وقت فکر نمی کردم بخوام ازش بگم. همه ی ماها یک جاهایی، یک چیزهایی، یک کس هایی بودن که زندگیمونو، جهان بینی مونو عوض کردن.اینکه می گم عوض، اینجوری که صب پا می شی و می بینی کسه دیگه ای... ینی انقد هم مرز تغییر کردنت معلوم نیس، اما ...من ادم نسبی گراییم، همیشه مرزها، مفهوم های مطلق برام وجود ندارن، تو هاله ن...خط ندارم من، خوب و بد ندارم...زشت و زیبا....اما وقتی برمی گردی عقب، شاید اون شبه که خوابیدی و صبحش شدی یه ادمه دیگه رو نتونی دقیقن بگی کدوم شب بوده، و کدوم روزش که این حس رو داشتی...اما می دونی از یه جا به بعد همینی هستی که تو معرفی خودت بش فکر می کنی...
داشتم از تغییر جهان بینیه می گفتم... شریعتی رو همیشه گفتم، ادمی که تو سن 15 سالگی اومد نشست رو به روم و با کلمه هاش، کتابهاش دنیایه من رو خیلی قشنگ و خیلی کامل عوض کرد....اینکه می گم عوض، تو بگیر از همه چیز...از باورها، از تعریف ها، از نگاهت به دنیاها...همه چیز، همه چیز...اما هیچ وقت نگفتم اینی که الان هستم رو مدیون کی ام... بس که خسیس بودمش، برا خودم خواستمه ش...نه که دارمش، نه...حتی خودش هم از بوده منی که نشسه اینجا و داره لغت ها رو تایپ می کنه خبر نداره... هیچ وقت نخواستم با کسی شرش کنم، نه اینکه کسی نمی دونتش، نه.فک کنم خیلیا می شناسنش...اه، که چه سختمه از گفتن چرایی این نگفتن... و راستش دلیلی هم نداره شاید گفتنش...ادمی که کمکم کرد روزهایی که خیلی سختم بود رو طی کنم، که نشست روبه روم، روبه روی منه 18-19ساله و باورهامو شکل داد، همه ی تعریف های من رو از خوب و بد شکست و همه چیز رو دوباره تعریف کرد، ایدا بود...ایدای اهو نمی شوی به این جست و خیز گوسپند.... تا وقتی که این نت ذغالی من نفس داشت و گودر رو برام باز می کرد همه ی لغت هاش رو کلمه به کلمه ، حرف به حرف قورت می دادم... چیزهایی که دوست داش، جاهایی که می رفت، کتابایی که می خوند، فیلمهایی که نگا می کرد، تفریح هایی که داشت، چیزایی که شر می کرد، سرگرمی هاش....پوفففففففففف ، از خیلی چیزاش نُت برداشتم، از خیلی از نوشته هاش،ارشیوش رو خط به خط حفظ بودم، کاری بود که تو مدتی که دیگه حوصله ی هیچ کسی رو نداشتم، تو روزایی که صالحم رو از دست داده بودم، تو روزایی که صبحاش دانشگا می رفتمو عصراش جز تو خونه موندن و پای نت نشستن حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم، انجام می دادم..... وقتی گودرم مُرد، یاد گرفتم اگه از لابه لای نوشته هاش برم تو وبلاگش، ف*ی*ل*تر نسیت و می شه خوندش، از یه روزی به بعد حتی این کلک و میانبر هم دیگه فایده نداشت.... خیلی وقته ندارمش. روزایه اول از دوریش، از نداشتنش وحشتناک اشک می ریختم.دلتنگ ایدایی بودم که حتی یه دونه کامنت براش تو همه ی این 3-4 سال نذاشته بودم.....ایدا ماله خودم بود و نمی خواستم داشتنش رو به کسی بگم....
حالا؟ هر از ماهی، هر از گاهی بشه جایی باشم که بتونم گودرمو چک کنمو حظ کنم تو لذت نوشته های ایدا.دیگه اون ادمه ادیکت به نوشته هاش نیستم...
راستش؟فقط خساست نبود تو نگفتن ایدا، یه جاهایی ترس از جاج شدن هم بود... که ادمها بگن دارم سعی می کنم بشم شبیه ایدا، که همه ی سعیم نوشتن مثه ایدا-س، به لحن ایدا ، هرچند که ذره ای مث اون نتونم، بس که اون ادم فوق العاده معرکه س....ادمها رو که می شناسید؟ زود انگشت می ذارن رو جایی که یه جورایی نقطه ضعفه تونه و بیخیال نمی شن...انی وی
الان؟ انقد قوی شدم که از این جاج شدنها نترسم، که برام مهم نباشه ادمها فک کنن من فیک-م.... که یه جورایی سعی می کنم جنس چینی ایدا باشم، دونقطه دی...الان خودم می دونم این ادمی که داره اینا رو تایپ می کنه، فقط تو گفته های ایدا نمونده خیلی چیزا رو خودش تجربه کرده، آو کُرس که خیلی چیز ها رو هم نات.......ادم از یه جا به بعد امضای شخصی خودش، ارزوهای شخصی خودش رو پیدا می کنه.هر چند بقیه روش تاثیر گذاشته باشن.اما یاد می گیره خودش رو خودش تعریف کنه. اما الان اگه ازم بپرسن جهان بینیت رو چه کسی تغییر داد؟ انقد بزرگ شدم که بگم، دکتر و ایدا....