بیرون غذا خوردن یا غذای بیرون رو خوردن؟
یکی از کارایی که خیلی دوست دارم، خوردن موقع رانندگی-ه... بعد خوردنی که خیلی دوست تر دارم موقع رانندگی بخورم، ساندویچ ه... من همین طور ساندویچ خوردن یکی از مشقت هایه دنیامه...کلن هم بیرون غذا خوردن رو خیلی دوست ندارم. بس که باید حواسم باشه چطو غذا بخورم، یه موقع سس نریزه رو لباسم،که جزء ادمهاییم که با همه ی حواس جمعیم باز سس می ریزم رو مانتوم،بعد من عاشق اینم که یه تیکه هایی رو با دست و بدون چنگال بذارم دهنم، بعدتر اصن فیگور چهره ی ادم موقع خوردن بهم می ریزه و من معذب می شم...خوب ادم که اینطور نیتونه بیرون غذا بخوره... البته لازم به ذکره که غذای بیرون رو دوست دارم ها، بیرون غذا خوردن رو دوست ندارم و لازم به ذکرتره که با همه ی این بد اومدنه تعداد دفعات بیرون غذا خوردنم هم زیاده... بعد دیدی می گن از چیزی که بدت می یاد، سرت می یاد؟... دایی زنگ زده که اقای دوستی بود؟ اون پسرش تازه از کانادا اومده میخواد پرستو رو ببینه. بعد مامان هم گفته تشریف بیارن خونه و اینها. شبش دایی زنگ زده که اقای دوستی برای ناهار دعوتتون کرده رستورانش. بعله، این پسرک شاخ شمشاد رو اولین دفعه من در حالتی باید می دیدم که می خوایم غذا بخوریم، باز باید حواسم می بود سس نریزه رو مانتوم، یه تیکه کاهو با دست برندارم بذارم تو دهنم و اوه ه ه ...البته اینی که دارم براتون تعریف می کنم واسه چن ماه پیشه ها... خیالتونم راحت، نه سس ریخت رو مانتوم نه من...و البته که قضیه منتفی شد و به درد هم نخوردیم...ینی می خوام بگم اینطوره، البته همین یکی نبود ،چن وقت پیش بود اون غول مهربون زنگ زده برای اینکه برای اولین بار هم رو ببینیم منو ناهار دعوت کرده بود بیرون... ینی میخام ایمانمو به این جمله بگم، از چیزی که بدت می یاد، سرت می یاد... داشتم از پشت فرمون ساندویچ خوردنه می گفتم... اون روز یه ساندویچ بزرگ فلافل ویژه گرفته بودم، وای ی ی ی ی امان از این پسوند ویژه که سره ساندویچ ها می یاد، کاری رو با ساندویچ میکنه که حضرت نوح با کشتش تو اون طوفانا کرد... شوما فک کن یه ردیف فلافل برشته، قارچ سرخ شده، ژامبون خورد شده یه لایه پنیر ضخیم اب شده، سیب زمینی برشته شده خلالی با سس فرانسوی... چیزیم که معلومه اینه که ادم باید یه همچین چیزی رو داغ داغ بخوره، همین که نشستم و کمربندم رو بستم، کلاجه که زیر پام شل می شد شروع کردم به ساندویچ خوردن... بعدترهیچی اندازه ی خوردنی منو رو ابرا نمی بره...همین طو که پشت چراغ قرمز بودم فهمیدم که ماشین دستمال کاغذی نداره... شیشه ی ماشین رو دادم پایین، از اون اقاهه ی ماشین بغلی که بوی ادکلنش تا من که هیچی، فک کنم تا اخرین ماشین پشت چراغ قرمز مونده می رسه، که چهره ش یه جدیت خشکی رو یدک می کشه، می گم ببخشید اقا دستمال کاغذی دارید، یه نگاهی کرده به ساندویچم، یه نگاهم به من...دستم رو نشون دادم، گفتم سس-ه.دستمال کاغذیم تموم شده، شوما دارید...لبخند زده، گفته پشت فرمون ساندویچ می خورن؟جریمه می شی ها...گفتم می دونم، مزه ش به همینه دیگه، حالا دستمال دارید؟یه نگا کرده دور و بر شو، پشت ماشینشو،گفته نه ندارم، تشکر کردمو شیشه مو دادم بالا.... بعدتر من همچین خریم که تا لحظه ای که برسم خونه توانایی اینو دارم که پشت هر چراغ قرمز از ماشین بغلیم دستمال کاغذی بخوام، نخواستم البته.درجه خریت رو بهتون می گم...
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر ۱۳۹۱ ساعت 12:0 توسط پرستو
|