از کتاب خوندنهام...
هومممممم... اونجاش که وهاب این حرفها رو به رکسانا می زنه:
- جادوی باستانی تو کوتاه نیست! زنهای دورانهای گذشته در وجودت تکرار می شوند، زنگ صدایت نمازخانه ی سانتاسوفیا را به یادم می اورد، نگاهت پرده در پرده تا ته تاریخ می رود، همه جا حضور داری، زیر طاقگان قصر گل سرخ ایستاده ای، وادی الکبیر خروشان را نگاه می کنی، در کوچه پس کوچه های اورشلیم سربند سفیدت با باد می رود، عطر پیکرت می پیچد در زیتون زارهای بعلبعک، جرنگ جرنگ خلخالهایت در معبدهای اجانتا طنین انداخته، اتنا نورش را از تو می گیرد، خش خش پیراهنت را برده ای میان رواقهای کلیسای شارتر، در عالی قاپو، تکیه داده ای به ستونی اخرایی و نگاه می کنی به فواره های ابنمای نقش جهان، در غروب سرخ اگرا، زیر گنبدی سفید، به خواب رفته ای. تخته سنگ لب رود نیل هنوز گرمای تنت را نگه داشته و باد، مویه های تو را می برد به نیزارها.در تمام رویاهایم از دورانهای باستانی، رد پای تو را می بینم.ضمنا می دانم همه جا کنارت بوده ام، با نوازش سر انگشتهایت به خواب رفته ام.اگر هزار سال بعد هم مثل سبزه از خاک برویم، در اوندهایم جریان داری...
خانه ی ادریسیها/ غزاله علیزاده