صد ساله دیگه م بگن ماه × عسل..من می گم برنامه ی احسان.گیرم که تو نباشی.که نذارن باشی
قبل ماه رمضون بود، یه عصری بود از خواب که بیدار شده بودم، حس کرده بودم ذرات هوا، انرژی تیره روشن روز، از اون حال و هواهایه ماه رمضونیه..به سمی مسج داده بودم: احساس می کنم ماه رمضونه، قبل از افطار.منتظرم تا برنامه ی احسان-ماه *عسل- شروع شه، برنامه ش رو که ببینم بعد افطارم رو باز کنم...
از دیروز منتظرم، به رسم پارسال، که احسان از روز پیشباز برنامه ش رو شروع کرده بود... دیروز که خبری از ماه* عسل نبود، فهمیدم که این زمزمه ی ممنوع التصویر بودنش واقعیه...
عصبانیم که احسان نیست، یه عصبانیت جدی... بعله، من همونیم که می گفتم احسان رو دوست ندارم.همونیم که تو این چند ساله ماه* عسل فقط پارسالش رو دیدم، همونیم که تا همین پارسال می گفت خیلی با خودش با برنامه هاش حال نمی کنم...
الان هم این پسره ی پر رو راست نشسته و شروع کرده به حرف زدن، هیچ هم خودش رو مسئول نمی بینه که بخواد توضیح بده که چرا الان اومده جای احسان نشسته... بعضی چیزها هستن سرقفلیش فقط با یه ادم هایه خاصیه، با همون ادم ها هم فقط تو ذهن همه ثبت میشه.حالا هی شوما بیا اون ادمه رو عوض کن، خاطره ش می ره؟ نمیره که
دلم برا حس هایه ماه *عسلی قبل افطار احسان تنگ شده...