حافظ ديوث،دوبار فال گرفتم هي مي گي صبر ،اخه تا حالا منتظر كسي كه دوسش داري بودي ؟مي دوني چه درد كشدار ِ مسخره ي گريه در ارِ ه چه و چه و چه ايه؟ببين نظامي تا حالا به اون ليلي بدبخت گفته صبر كن؟هان؟نه ديگه

اما تو به من بدبخت همه اش مي كي صبر كن.....

***

مي دونستم كه ديروز بايد بياي.ايمان داشتم...تو كافه تنها نشستم  تا بياي..نيومدي.رفتم دسشويي كافه درشو قفل كردمو گريه كردم...مينا اومد تو نيومدي صابر و حامد و روزبه و عباس و همه و همه اومدن اما باز تو....

مينا گفت گريه كردي؟گفتم نه...گفت اهان چشات هميشه سرخن....

رفتم .دير رفتم اما باز ايمان داشتم كه تو مياي...رفتم خونه...داغون. خسته يه دوش گرفتم تا دوباره يه انرژي پيدا شه كه واسه روزاي ديگه ام منتظرت بمونم مينا زنگ زد.گفت پري تو كه رفتي امير اومد.......تا حالا هسته ي هلو قورت دادي؟يادمه يه بار بچه بودم از هلو هاي تو يخچال كه واسه مهمونا بود خيلي برداشتمو خوردم.اما باز دلم مي خواست بعد  مي ترسيدم مامان هسته هاي هلو رو ببينه و دعوام كنه واسه همين فك كردم اگه هسته شو قورت بدم نمي فهمه كه از هلوها خورده شده...اينجوري بود كه يكيشو قورت دادم ...احساس كردم دارم خفه مي شم.نفسم بالا نمي يومد اشك تو چشام جمع شده بود و احساس مي كردم ....اون لحظه كه مينا بهم گفت بعد من اومدي احساس كردم هسته ي هلو قورت دادم....

صب پا شدم داشتم اماده مي شدم بيام دانشگا .مامان گفت پري ديشب تو خواب داشتي زار مي زدي،چيزي شده؟خيلي بد گريه مي كردي.اتفاقي برات افتاد؟

اتفاقي برام افتاده؟