شوماها دعوام کنید...اشتبا کردم.نه؟
اقاجان تقصیر خودمه... نه تقصیر خداست، نه دنیا نه طبیعت نه کائئنات، نه هیچ کوفته دیگه ای... همه ی زندگیمو سر ِ مردهای غایبی که از احساس من بی خبر بودن قمار کردم...همه شم باختم....تقصیره خودمه خب، تقصیره خودمه وقتی اون اقاهه ی بلوز ابی هی بم می گه صورتتو بچرخون طرفم می خوام باهات حرف بزنم، اخم می کنم می گم من باهات حرف ندارم، که اخر سره اصراراش ایینه رو کج می کنه تو صورتم می گه اهان حالا بهتر شد، عادت دارم وقتی می خوام با کسی حرف بزنم تو چشماش نگا کنم...چشمات از اینجا معلومه پرستو... قبلن مرگم این بود هیچ ادمی نشده منو ببینه بیاد جلو پیشنهاد بده، حالا از وقتی که تصمیم گرفتم دیگه دوست پسر نمی خوام برایه همه ی مردایه دنیا جذاب اشدم و می یان جلو پیشنهاد می دن... که این اقاهه ی سرباز بی ریخت کچل معلوم نیست چرا انقد برام عزیز شده که همه ی احساس خودمو درگیر اون می بینم...که یکی نیست بم بگه دیونه خانوم اصن می دونه تو هستی؟ می دونه هستم، اما یعنی اونطوری که تو می خوای بدونتت ، می دونتت؟...بخدا از دست خودم موندم... این مدل درگیر کسی بودن اشتباهه، اشتباه محضه...همه ی نه گفتنم به اقاهه ی بلوز ابی بخاطر این سرباز کچل بی ریخت نبود، بخش زیادش واسه این بود دوس پسر نمی خوام.اما از دست خودم عصبانیم که چرا وقتی خواستم بش بگم نه و فیلان این تو ذهنم نبود که دوست پسر نمی خوام .همه ش این پسره ی سرباز کچل تو ذهنم فلش می زد که گفتم نه.....اصن زودتر 5شنبه شه، ساکمو جمع کنم از تهران بزنم بیرون ببینم چی می خوام، چه مرگمه اخه...همه ی دوست پسر نخواستنه تقصیر خودم نیستا، بس که این اقاهه ی تو زندگیم اذیتم کردن نفهمیدم از کجا بود که تصمیم گرفتم با کسی نباشم... اه....اه.....اصن بذارید تا صب می گم اه....اشتبا کردم به این اقاهه ی بلوز ابی گفتم نه... زبل و بلا بود...بلد بود بخندونتم... بس که مسخره بود...
هی من بگم نه، به این به اون...اما می دونم که همه ی دخترا به عشق نیاز دارن.همه ی دخترا نیاز دارن کسی تو زندگیشون باشه...بخدا