نشد چیزی که می خواستم...واژه هایم عاجز بودند بچه ها...ببخشیدم...اما این پست تقدیم شوماها
نمی دانم اولش را چطو شروع کنم اما می دانم که اولش و اخرش و وسطش می خواهم بگویم که هر از گاهی که اعصابم تخ....می می شد یا زندگی تخ...می می شد فکر می کردم مثلن زندگیم چه دارد که بیارزد به اینهمه ادامه دادنش؟ خب من معتقدم که زندگی کلن خیلی نمی ارزد، زندگی همان چیزی است که دانه دانه رویاهایت را ازت می گیرد، ایده ال هایت را می کشد و تهش یک مشت سختی و غصه وتجربه ی تلخ و چه می دانم از همین ها تحویلت می دهد...
باز هم حرف اصلیم را نگفتم، باز دارم با کلمه ها بازی می کنم، کش می دهم منظورم را...
بعد از یک ماه نرگسی و میناهه را دیدم... دخترها یکی از همان چیزهایی است که می توانم بگویم داشتنشان به زندگی کردن می ارزد... دوستشان دارم.... و فقط وقتی که می بینم تنها می فهمم که چقدر دلم برایشان تنگ شده است ، چقدر دقیقن همان دخترهایی هستند که باید باشند، نوع ارایششان، حرف زدنشان، لباس پوشیدنشان، عقایدشان، خانواده هایشان، نوع کنار امدنشان با من....
اصن نوع کادوهایی که برایم می خرند....وای ی ی ی ی نرگسی یک شال خوشگلی که رنگش را بلد نیستم و مارک بنتون است برایم خریده... می دانم که می داند چقدر من خره برند و مارک و اینها هستم...می دانم که می داند خوب چیزی برای سره ذوق اوردن من خریده
بعد میناهه؟ خخخخخخخخخخخخخخخخخ.... برایم لواشک و پاستیل و ادامس هندوانه ای خریده که سفر می روم بذارم توی کوله م بعدتر تویه راه بخورمشان....
بعد گفته رنگ شال و قرمزی هندوانه ی ادامسه باهم می ایند، یادم باشد هروقت شالم را سر می کنم ادامس هندوانه هم بندازم گوشه ی لپم... دونقطه دی
بعد من عاشقم این عصرهای قهوه داره نان استاپ حرف زدنهایمان هستم... عاشق کافه رفتن ها سه تاییمان...اینطور هم هست ها که ساعت ها می توانیم از رابطه هایمان، ادم هایمان تجربه مان حرف بزنیم... هیچ کداممان از حرف زدن ان یکی خسته نمی شود، یعنی اینطور نیست که بگوید اه تو که این را صد بار برایم تعریف کرده ای... دفعه ی صد و یکمین بار هم دخترها همانطوری به حرف هایت گوش می دهند، همان طوری سرشان را به نشانه ی تصدیق و درک کردن حرفهایت تکان می دهند که دفعه ی اول به پای حرف هایت نشسته اند...
اصن اینطور است که سرخوشم باهاشان... همین که ادم هایی داری توی زندگیت که که می توانی بنشینی باهاشان از همان یک مشت سختی و غصه و تجربه های تلخ و اینهایت حرف بزنی خیلی است دیگر....
اینهمه نوشتم اخر هم نمی دانم ان چیزی که می خواستم بگویم را گفتم یا نه....
اما من خوشحالم که شما توی زندگی من هستید بچه ها...جدی می گویم....قبلن ها احمق بودم که میز شلوغ تولد توی هنر میخواستم، الان می دانم که حاضر نیستم تولد این چند ساله مان را که سه نفری می گیریم با هیچ کدام از این تولدهایه 10نفری و 20نفری عوض کنم....شوماها هستید ،من بقیه را می خواهم چه کنم....