سفرررررررر
همیشه که می خوام مسافرت برم اینطوری می رم که سبک برم، سبک برگردم، بعد این دفعه اما از صبحه دارم چمدونمو جمع می کنم بعد همین الانه همین الان تموم شد... اینجوریم بوده که هیچ وقت مسافرت رفتن رو دوست نداشتم. ینی هیچ وقت ذوق نداشتم. خب به بی ذوقی من برنمی گرده بابا تو مسافرت اصن لذتناک همراهی نمی کنه و همیشه اذیت می کنه. بعد دیگه من تمایل و اشتیاق سفر رو از دست دادم ..اخرین باری که هیجان زده چمدون جمع کردم او ه ه ه ه ه 5 سال پیش بود که می خواستیم بریم چین... بعدترتر بذارید اینو بگم که پکن یکی از جاهاییه که نیدونم چرا انقد بم خوش می گذره و بعد شوما هر موقع بم بگید که بریم پکن من باز هم هیجان زده چمدونمو جمع می کنم.... تو همین یک هفته ای دو تا عروسی داریم، بعد دیگه الان سبک سفر کردن برام اصن مهم نبود فقط می خواستم خیلی خوش تیپ وچیتان پیتان و شاد باشم...بعد فکر می کنم که اگه همه ی لباسا و کفشایی که می خوام رو بردارم خوشحال خواهم بود... هیچ وقت انقدر از مسافرت رفتن هیجان زده نبوده ام.اما ایندفعه برای فردا شدن حواسم به تک تک لحظه ها هست...
بسه دنیا دیگه بسه تو دیگه کار نده دستم
من به ساز تو می رقصم من به ساز تو می رقصم
این چی بود این وسط؟ الان این اهنگ مهستی داره می خونه...
الان اینجوری که دیگه نه حوصله ی فکر کردن به پسره ی بلوز ابی رو دارم نه اون سرباز کچل بی ریخت..حالا فکر و خیال اینا باشن، از سفر که برگردم شبایه زیادی هست که بخوام بشینم و دونه دونه بهشون فکر کنم...فعلن قسمت اسکارلت اوهارایی وجودم فعال شده و به هرچیزه سردرهوا و نامعلومی که دغدغه ی زندگی روتینمه می گه فردا در موردش فکر خواهم کرد، فردا...
الان شال نمی دونم چه رنگی که نرگسی دیروز بم داده اتو کردم که فردا تو جاده بپوشمش...بعد می خوام موهامو سفت از بالا جمع کنم، چشامو سیاه کنم. گوشواره صورتی چرکا رو هم اویزون گوشم کنم، بغلایه شالمو بدم پشت گوشم... دخترکم خوشگل می شه اینجوری...ای وای باید برم مانتو شلوار مشکیه رو از رو بند بردارم اتو کنم که فردا تو راه بپوشمشون...الان فقط لوازم ارایش و لاکا و گل سرام مونده جمع کنم. هوممممممم در کل اینه که خوشحالم دیه...معلوم نیست؟
*** اصن الان که پاریس برگشته پیش ورونیک یه حاله خوشه گریه داری دارم ها.... اخخخخیی که ورونیک حالش بهتر می شه...اخخخیش که مردها هم محبت حالیشان می شود.