*هی پتو را می پیچم به خودم، مامان می گوید خب بیایید برگردیم.دیوونه ها هم تو این سرما نمی یان باغ و کنار رودخونه... چوب هایی رو که جمع کردمو می اندازم تو اتیش و می گم مامان مجبوریم می فهمی، مجبور... هوا اونقدر سرده که با پالتو ها و سویشرت ها پتو پیچیدیم دور خودمون... چوبها که ذغال شدن، سیب زمینی ها رو توی زمین خاک کردیم و ذغال ریختیم روش، کتری رو اب کردیمو گذاشتیم بغل اتیش بجوش بیاد... اولش که اومده بودیم باغ، 4 نفر بیشتر نبودیم....سیب زمینی ها که کبابی شده بودن، وقت خوردن که بود 12 نفر بودیم... نفری نصف سیب زمینی هم نمی رسید... رفته بود از روستا تابه و کره و تخم مرغ محلی اورده بودن و توی اتیش نیمرو زده بودن...نشسته بودیم دوره یه سفره ی بزرگ ، بدون بشقاب هر کی یه نون جلوش نیمرو و سیب زمینی کبابی خورده بودیم... بس که سر بود لرزیده بودیسم اما وایساده بودیم چای اتیشی هم خورده بودیم ، از سرما نبود که وسایلا رو جمع کردیم از تاریکی شب بود که زنبیل بدست و متکا و زیراندازا رو تا کرده بودیم برگشته بودیم روستا....

 *خواسته بودیم بریم سرعین، گفته بودن یه ابگرم تو جاده سراب  تازه افتتاح شده.... دخترعمه ها ، زنعموها و عروس عموها وعمه ها و عزیزجون وخاله ها و دخترداییایه مامان همه گفته بودن ما هم می یایم....فلاکسا رو پر ابجوش کرده بودن، پفک موتوری خریده بودن، نون سنگک و خیار و پنیر هم برداشته بودن ، وسایل استخرم گذاشته بودن تو کیفشونو راه افتاده بودن... تو راه هی عزیزجون می گفت هوا خیلی سرده ، می خواید برگردیم.بچه ها سرما می خورنا...مامان گفته بود بیرون سرده، توو گرم می شه... بلیطا رو که داده بودیم، داخل که رفته بودیم دیده بودیم روبازه.... همه به هم نگاه کرده بودیم که واقعن توو این هوا می خواید لخت شید و مایو به تن تو این سرما بچرخید؟ همه یه دیوونه بازیه احمقانه ای تویه چشاشون بود  که 5 دیقه بعد همه مایو به تن زیر دوش بودن ...عروس عموهه دایره با خودش اورده بود، دایره می زد و ماها دست می زدیمو می رقصیدم...خودمو سبک کرده بودمو اومده بودم روی اب، چشمامو بسته بودم...اب گرمه گرم بود..هوا؟ بارونی...بارونا ریز ریز می خوردن رو صورت و تن ادم... اندازه لذت؟ خدا خدا خدا

 *از عروسی برگشتیم،ساعت 2 شبه، می گم من گرسنمه..مامان می گه شام نخوردی؟ می گم چرا.اتفاقن خوب خوردم، اما ضعف دارم...لباسا رو عوض کردیم، رختخوابارو کیپ تا کیپ از این سر اتاق تا اون سر اتاق پهن کردیم، عموها و عمه ها نشستن به حرف زدن... پسر عموهه با اقای کاف قلیون چاق کردن و چای دم کردن .از وقتی به خواستگاری اقای کاف گفتم نه، بم حتی نگاه هم نمی کنه...حرفا که گرمتر شده، اقای کاف ظرف بزرگ تخمه ی خام اردبیل رو گذاشته وسط...تخمه رو که دیدم یاد کتاب بازی اخر بانو افتادم، تخمه بشکنید.تخمه شب رو کوتاه می کنه....مشتا از تخمه پر و خالی می شه...ساعت شده 4 شبه، ظرف بزرگ تخمه تموم شده، ذغال قلیون بچه ها هم دیگه نفس نداره، حرف عمه ها و عموها هم دیه تموم شده...چراغا داره تک تک خاموش می شه...بابا می گه هنوز گرسنه ته؟ هنوز گرسنمه...ساعت 5 شبه/صبحه... بابا 4تا نیمرو زده، سفره پهن کرده،  انگور شسته، خیارشور خورد کرده ، توی پارچ  دوغ یخ ریخته و نون محلی گذاشته جلوم...اسم این وعده ی غذایی رو نیدونم...اما خوشمزه ترین وعده ایی بود که تو تمام عمرم خورده بودم....

 * شبا ساعت 5-6 صب می خوابیم با دخترعمه ها، بس که 3 تا هی تو گوش هم پچ پچ می کنیم...صبحا ساعت 10 بیدار می شیم، دوش می گیریم، اینه رو از میز توالت می ذاریم زمین، کیف لوازم ارایشامونو رو زمین ولو می کنیمو شروع می کنیم به ارایش و می ریم عروسی...مگه چند روزه؟ عروسی تهران نیس که یه شب، فوقش 2 شب تو تالار...5 روز، ظهر و شب...

 *ساعت 1 شبه، داریم از خونه ی دختر که براشون حنا بردیم برمی گردیم... هوا تاریکه و کوچه ها خاکی و گلیه و هیچی معلوم نیس، پام می ره تو گلا و گه حیوونا و گریه م می گیره... دخترعمه هه مات نگام می کنه که تو چته از سر شب؟که همه ش قیافه ت تو هم بوده و  الان واسه این گریه می کنی؟... دختره که همه می گن سرباز کچل بی ریخت شاید بره بگیرتش نشونش می دمو می گم ازش بدم می یاد، از ریختش، از دندونایه جلوش، از موهای قشنگ و صاف و بلند و تا کمرش، از قدش که از من کوتاهتره، از اینکه دانشجوئه...از اینکه از اول شب مامان دختره پیش مامان سرباز بی ریخت کچل نشسته.... بعد؟ معصومه بغلم کرده و تو بغلش هق هق گریه کردم

 *جمعه ست، عصر...دوماد عروسش رو اورده خونه...کل مهمونا تو حیاط وایسادن، عروس؟ تو ماشین گل زده ش نشسته.... دوماد؟ رفته بالا پشت بوم، سه تا سیب دستشه...سیبا رو پرت کرده، هر کی یکی از سیبا رو بگیره، پیش مامان دوماد کادویی داره....سیبا پرت شده، نقلا و سکه ها و شکلاتا پخش شده تو هوا...

* جمعه ست، بابا باید فردا بره اداره... هوا داره تاریک می شه... مامان هی وسایلا جمع می کنه دیر شده، دیر شده...چمدونا جمع شده، بشقابا و قاشقا تو سبد گذاشته شدن و داداش شیشه ی ماشینو دستمال کشیده...روی عموهه رو بوسیدم، از زیر قران ردمون کرده.... حاج اقا نبوده که بگه چقد زود گذشت، که اصرار کنه چند روز دیگه م بمونیم...اشکم ریخته...حاج اقاهه یک سال بیشتره نیست...همون اول جاده بابا گفته خسته م، رفته نشسته عقب و تا خود تهران چشماشو بسته و خرخر کرده...داداشا بس که خسته بودن خوابیدن، وسطایه راه مامان بس که از شدت سردرد بروفن انداخته، چشماش هی رو هم میفته، گردنش که میاد پایین از خواب می پره...می گم نگران من نباش، خوابم نمی بره.سرت رو تکیه بده راحت بخواب... شبه، ماشین پر از سکوته...اهنگا پشت هم پخش می شن

چه احساس قشنگی تو قلبم تو رو دارم...

بو آکشام اولوروم بنی کیم سه توتاماس..

چه در دله من ، چه در سر توست....من از تو رسیدم به باور تو

غریب اشنا دوستت دارم بیا......

هر جایه دنیایی دلم اونجاست...

حالم عوض می شه، حرف تو که باشه....

عشق به شکل پرواز پرنده ست، عشق خواب یه اهویه رمنده ست....

۱ شبه .ترافیک کرج گیر کردیم... شیشه رو می دم پایین...پسره ی ماشین بغلی بم چشمک می زنه... دستمو براش تکون تکون می دم. جلوم باز شده، گاز می دمو می رم جلو....یاده سرباز کچل بی ریخت می یفتم، یاده دختره ی مو قشنگ می یفتم ...یاد دلداریایه معصومه که من خیلی بهترم از دختره....تا خوده تهران اشک می ریزم..دلیل؟ ندارم...خریت دل که دلیل نمی خواد