می خوام فالم بگیری...
داریم با مامان از از تو خیابون می پیچیم تو کوچه که از این خانوم کولی فالگیرا جلومون رو می گیره.می گه می خوای فالت بگیرم؟ به مامان نگا می کنه می گه دستت نمک نداره...مامان می خنده می گه اتفاقن خیلی هم پرنمکه... می گم عه! مامان کاش می ذاشتی فالم رو بگیره...یاده یه تیکه ای می افتم که نیدونم تو فیلم پری دیدم یا تو کدوم کتاب خوندم، شاید کتاب خط تیره، ایلین؟... ادم که خط عمرش انقد کوتاه نمی شه...خط عشقش که انقد پر از زنجیر نمی شه...هی کف دستمو نگا می کنم ببینم خط عشق زندگی من کدومه اخه؟ هی تعداد زنجیرا رو شمردم ببینم کدوم خط زنجیرش بیشتره؟...لابد اون خطی که زنجیرش بیشتره، خط عشق منه...گفته بود اونایی کهیه عشق و همرا ه بی دردسر دارن .خط عشقشون صافتره.....
مامان گفته بود بیا من بگم دشمن زیاد داری. کسی قدرت رو نمی دونه...مسافرت در پیش داری... یکی می یاد تو زندگیت که خیلی دوستت داره. عشق اولت نیس اما بیشتر از هر عشقی تکیه گاهته...می خندم می گم.راست میگه دیگه...مسافرت می خوایم بریم دیگه...می گه ساده ای دختر، همه شون همینو می گن... تو دلم می گم دلم می خواد همه شون همینو بم بگن...بگن که یکی می یاد تو زندگیت....