بخوامم بکنم از این شهر...کجا می تونم برم؟..کجا هست که بتونم برم؟؟؟
ادم مسافرت نبودم من، گفته مش هم بارها..همین که از خونه می رفتم بیرون دلم برای برگشتن تنگ می شد...همین پارسال نبود مگه؟ با یه دلتنگی خیلی گنده برای یه مسافرتی که یک هفته هم نمی شد، تهران رو ترک کرده بودم...اصن مگه می شد از تهران برم؟..می شد برمو دلم برای برگشتن بهش تنگ نشه؟...کجا می شد برام تهران و کافه هاش و شوخی ها و گریه هاش و پیاده روهاش؟... یک جایی از من، یک جای عظیمی از من گره خورده بود به این شهر...
اینبار؟ نه تنها برای ترک کردنش لحظه شماری می کردم ، الان هم بعد از دو بار مسافرت رفتن تو دو هفته ی پشت هم و اینهمه دور بودن ازش هیچ هم دلم نمی خواست برگردم...
یک بار هم این حس رو داشتم.وقتی تو فرودگاه می خواستیم بارامونو تحویل بدیم بجای دلتنگی برای تهران برای اون شهری که داشتم ازش می رفتم دلم تنگ شده بود، از این ترک کردنا بود که گریه م گرفته بود حتی....یادمه اون موقع از این حسی که داشتم احساس شرمندگی می کردم، واقعن خجالت می کشیدم که چرا بجای دلتنگی برای تهران، برای شهر و مملکته دیگه ای دلتنگم....
اینبار اما هیچ خجالت نمی کشم از حسم.... حس می کنم شاید از این شهر که برم، سرنوشتم هم بالاخره عوض شه....حس و حالم...هواش رو دلم داره سنگینی می کنه
این نوشته ی شیوا رو هم که خوندما دیدم پوفففففففففففف راست می گه، لامصب این شهر دیگه شهر بشو نیست برا من