کاش می دانستم جمله ی اول چطور شروع شود.که جمله های بعدش خودشان حتمن می امدند....

بعد از انکه ان شب همه ی فامیل خانه مان جمع بودند و من  دیس تکه شده ی کیک را دور می گرفتم و در جواب اینکه مناسبت این کیک چه چیزی است؟ با یک لبخند پت و پهنی مامان از ان طرف می گفت پری همزمان هم مدرک زبان ش رو گرفته هم از دانشگاه فارغ التحصیل شده...

از همان روز دقیقن، هر جا که رفته م حالم را که پرسیده اند، چای که تعارف کرده اند امده ند بغل دستم نشسته اند که : خخخخب پرستو جان حالا قراره چیکار کنی؟ فوق که حتمن شرکت می کنی؟

و من؟ مثل یک ربات گفته م قرار است معماری داخلی بخوانم...

و همه که او ه ه ه ه اینکه خیلی خوب و عالی و ...است

اما من هیچ هدفی ندارم، هیچ قراری نگذاشته م.... من خیلی وقت است دیگر نه کتاب می خوانم، نه پیگیر و جدی فیلم تماشا می کنم، نه هدف دارم.... من فقط می نشینم گوشه ی خانه تا زمان بگذرد و یکی بیاید مرا دوست داشته باشد....

من، من این خودم را نمی شناسم... باورم نمی شود که حتی دنبال کار نیست، که حتی نمی تواند بلند شود برود یک باشگاهی، اه حالم بهم می خورد انهایی را که جای باشگاه هی جیم، جیم می کنند،...که هر شب که می خوابد، صبحش می گوید فردا می رود پارک می دود، بعد می گوید زورم می اید دو تا خیابان را پیاده بروم، قول می دهم دو تا خیابان را تا پارک با ماشین برود بعد بدود....

شبها با قرص خواب می خوابد و صبح ساعت 12 بیدار می شود.حوصله ی زیر افتاب دویدن را دیگر  ندارد....

من ، من، من....من قرار نبود زندگیم این شکلی شود...من قرار نبود فوق نخوانم، قرار نبود باشگاه نروم، قرار نبود دنبال کار نباشم، قرار نبود اینهمه کتاب نخوانده داشته باشم...

من دقیقن همان کسی بودم که شبی که اخرین امتحانم را دادم به همه ی اشناها و نااشناها زنگ زده بودم حواسشان باشد که من کار می خواهم....که رفته بودم دنبال یک موسسه ای که معلمش برای زبان اسپانیایی نیتیو باشد، موسسه را هم پیدا کرده بودم...فقط مانده بودم اسپانیایی شروع کنم یا فرانسه...فرانسه دوست نداشتم، پرکاربردتر بود و اسپانیایی لذتبخشتر برایم....دقیقن همانیم که به دوست دختر پسر دایی سفارش کرده بودم  که از دایی ش که غول معماری است برایم بپرسد کجا شروع کنم معماری بخوانم....چطو ر بخوانم بهتر است..درست است که می دانستم توان کنکور خواندن برای فوق را ندارم اما حداقل می دانستم که قرار است از یک مسیر دیگر زندگی تحصیلیم را جلو ببرم...

....

و راستش دیگر چیزی هم ندارم بیایم اینجا بنویسم...صب 12 بیدار شدنو، تا شب ولو بودن جلوی لپ تاپ، شب ها به زور قرص خواب خودم را خواب کردن که بس است دیگر اینهمه فکروخیال...ساعت 4 ئه، ساعت 3 ئه ، ساعت کوفته و وقته مرگه توئه پس چرا مثل جغد چشم هایت به سقف دوخته شده...

دیگر چیزی نیست که بخواهم بنویسم .... در واقع دیگر چیزی ندارم برای نوشتن

قبلن ها وقت رفتن که می شد، سرم را می انداختم پایین و می رفتم....اما مینا بهم یاد داده وقت رفتن باید خداحافظی کرد

خداحافظ....